<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>پارادوکس</title>
	<link>https://5000000.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://5000000.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Fri, 14 Aug 2026 15:50:24 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>مقابله</title>
				<link>https://5000000.blogix.ir/post/297</link>
				<description><![CDATA[<p>مقابله کردن خیلی سخته. فقط یه هفته تا این کنکور نفرین شده تموم بشه ولی در عین حال دلم می‌خواد داستان بخونم. فقط بخونم و بخونم و بخونم اینقدر که مجبور بشم ساعت‌ها چشمم رو ببندم تا دردش خاموش بشه. مقابله با حس وسوسه‌ی داستان خوندن و پرداختن به کار کسل و ناامید کننده‌ی تست زدن واقعا سخته. </p><p>مثل بچه خوب بشین تستات رو بزن دیگه. چیه همش داستان داستان فقط یه چپتر دو چتر و...</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 14 Aug 2026 15:50:24 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://5000000.blogix.ir/post/297/comment</comments>
				<dc:creator>𝙱.𝙽</dc:creator>
				<guid>https://5000000.blogix.ir/post/297</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>چشیدن</title>
				<link>https://5000000.blogix.ir/post/296</link>
				<description><![CDATA[<p>تاحالا شده یه چیز بدمزه رو بچشی؟ یعنی با دقت به مزه‌ای که داره فکر کنی و سعی کنی اجزاش رو از هم جدا کنی؛ درست همونطور که چیزهای خوشمزه رو می‌چشی و آروم آروم زیر زبونت حسشون می‌کنی.</p><p>فکر نکنم افراد زیادی اینکار رو کرده باشن. خودمم تا الان اینکار رو نکرده بودم. یه دمنوش دارم که مزه خیلی بدی میده. طعمش ملایمه، ولی آزاردهندست. تلخ نیست، ولی تلخه. ته مزه‌ای داره که اسمش رو نمی‌دونم. شاید اگر بیشتر چیزای بدمزه رو چشیده بودیم می‌تونستیم براش یه اسم بذاریم درست مثل شیرین، شور، تند یا حتی شده به یه چیز دیگه تشبیهش کنیم. نمی‌دونم به چی میشه تشبیهش کرد. لجن؟ آخه تابحال لجن نخوردم و مطمئن نیستم چه طعمی میده... فقط مطمئنم طعم لجن به لطیفی و ملایمت این دمنوش نیست.</p><p>همینطور که داشتم مزه مزش می‌کردم با خودم فکر کردم چرا باید این بدمزه باشه؟ کسی هست خوشمزه بدونتش؟ ذائقه آدما باهم فرق داره ولی به نظرم یه اصول کلی درموردشون صدق میکنه. کسی هست بگه سوسیس بدمزست؟ یا بستنی؟ شاید از چیزای شیرین یا چرب خوششون نیاد، ولی نمیگن بدمزست. با آدمای کمی در ارتباط بودم پس نمی‌دونم کسی هست که از طعم لجن یا غذای فاسد خوشش بیاد؟ چطوری ما خوشمزه یا بدمزه بودن رو تعیین می‌کنیم؟ بخاطر محیط اطرافه؟ یا بدنمون اینطوره؟ اگر به خودم القا کنم این دمنوش خیلی خوشمزست و طعم بی‌نظیری داره، آیا اونوقت واقعا خوشمزه میشه؟</p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 13 Aug 2026 15:56:17 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://5000000.blogix.ir/post/296/comment</comments>
				<dc:creator>𝙱.𝙽</dc:creator>
				<guid>https://5000000.blogix.ir/post/296</guid>
				<slash:comments>2</slash:comments>
			</item><item>
				<title>اتمام یک دوره‌ی طولانی</title>
				<link>https://5000000.blogix.ir/post/295</link>
				<description><![CDATA[<p>دیگه دانش آموز نیستم! بیشتر عمرم رو دانش آموز بودم. فقط ۶ سال یه بچه‌ی آزاده (البته تحت مراقبت، نظارت و محدودیت‌های تمام بچه‌های خردسال) بودم و ۱۳ سال دیگش رو در نقش یه دانش‌آموز گذروندم. (پیش دبستانی هم حساب می‌کنم)</p><p>امروز بعد از تموم شدن آخرین امتحان احساس شادی خیلی زیادی داشتم. دیگه نیاز نبود تو اون فرجه‌های محدود تمام توانمو بذارم برای حفظ و فراگرفتن نکات امتحانی که درهرحال عدالت چندانیم تو آزموناش -و روندش- وجود نداشت.(طبیعتا، عدالت هیچوقت وجود نداره و نخواهد داشت. عمل کردن به عدالت به طور گسترده ممکن نیست از نظرم؛مگر ما معنی عدالت رو اشتباه برداشت کرده باشیم.) خوشحالیم از این بابت بود که دیگه نباید به کتاب‌های خشک فکر می‌کردم، به اتفاقاتی که توی مدرسه میفتاد و البته! به اون کابوس‌های ممانعت خانوادم برای فقط یه روز مدرسه نرفتن قرار نیست برگردم.</p><p>با تمام این اتفاقاتی که سال‌ها تو مدرسه برام افتاد -اعم از خوب و بد- درکل حسی مربوط بهش ندارم. یعنی، خوشحالم چون این وضعیت دردناک روزهای امتحان و استرس‌های بیهوده تموم شدن ولی این شادی چندان هم مربوط به مدرسه نیست بلکه مربوط به تبعاتش برامه¹.</p><p> اگر دوستم نمی‌گفت اصلا دقت نمی‌کردم. نه اونقدر برام کابوس بوده مدرسه که ازش متنفر باشم که همیشه با درد ازش یاد کنم و نه اونقدر دوست داشتنی بوده که دلتنگش بشم. دلتنگ آدم‌هاش هم نمیشم چون افراد چندان خاصی رو اونجا نداشتم. تنها چیز مهم و دلگرم کننده مدرسه برام زنگ‌های ورزشش بود یا زمان‌هایی که معلم به‌جای درس دادن بهمون اجازه می‌داد بریم حیاط و بازی کنیم. عاشق خاطرات والیبال بازی کردنامونم. بچه‌های مدرسه بیشترشون بازی بلد نبودن پس بازی خوب نمی‌چرخید ولی صحنه‌هایی میدیدی که باعث میشد همونجا بشینی و تا صبح بخندی. طوری توپ رو دریافت می‌کردن که انکار دارن باله میرن یا حرفایی میزدن که حس می‌کردی تو یه نمایش تلویزیونی هستی نه واقعیت. اون هیجان والیبال بازی کردن، زمانی که موقع سرویس زدن -که کاملا عادی و طبیعی باید باشه اینکار- جوری تشویق و شادی می‌کردن انگار بازیکن تیم ملی هستی، زمانایی که تو و یه فرد قدرتمند دیگه باهم میفتادید و از دو طرف تور، همدیگه رو هدف قرار میدادید، زمانایی که توپم میخورد تو صورت یکی یا یهو مینداختیمش میرفت بیرون مدرسه و یا بالای درخت(از شاهکارهای بنده بین دو شاخه توپ مونده بود)  و استرسش همونموقع که وای، یه توپ بالای پونصد تومان رو نابود کردیم، اگر برنگرده باید جبرانش کنیم، زمانی که با جون دل میدویی توپ رو بگیری تا بازی ادامه پیدا کنه حتی با اینکه می‌دونی بقیه نمی‌تونن اون توپ نجات پیدا کرده رو به خوبی سمت حریف پرت کنن و تمام این نکات ریز و درشت شیرین و دردناکش! عاشق تمام اینا هستم. دلم فقط برای این تجربه و خاطرات تنگ میشه مگرنه دیگه من چیزی ندارم از مدرسه که ارزش داشته باشه...</p><p>ولی واقعا افرادی توی کلاسام حضور داشتن که همیشه باعث خنده دیگران میشدن بخاطر شخصیتشون. (گاهی عمیقا دلم می‌خواست شخصیتی به روشنی و اجتماعی بودن اون‌ها داشته باشم. چی میشد منم می‌تونستم اونطور بخندم، اونطور بی‌مهابا حرفم رو بزنم و اعتماد به نفسی داشته باشم که یک جمعیت رو بگردونه؟ اما خب،در نهایت من همینیم که هستم. تغییر خصلت‌ها خیلی سخته.خیلی!) اون افراد از شانس خوبم همیشه والیبال رو انتخاب می‌کردن و سر همین میگم اتفاقات خنده‌دار زیادی وجود داشته. دلتنگ اون افراد و اون احساسی که به وجود میاوردن هم میشم... ولی خب نه چندان. فقط در حد خاطره که زیاد فرقی نمیکنه بود یا نبودش.</p><p>درهرحال! دانش آموز بودن خداحافظ!! ناراحتم که کمی بعد قراره تبدیل به دانشجو بشم و دوباره تو این چرخه‌‌ای که رنگ یه پدیده‌ی طبیعی گرفته (اثرات هویت هنوز رومه) شرکت کنم. می‌خوام این زنجیره رو بشکونم و به تمامی پدیدآورنده‌هاش لعنت بفرستم. امیدوار بتونم همتم رو به کار بگیرم و از این راه بیام بیرون. گاهی احساس می‌کنم اینکارا چیزی جز اتلاف وقت و با هدف نابودی بشر نیست.(یک دنیا توطئه شرمنده. حال ندارم توضیح بدم منظور دقیقمو) باید ادامه داد و راهی پیدا کرد. حداقل این یکی دوماهی که یه آدم نسبتا آزاد حساب میشم رو باید درست بگذرونم.</p><p> </p><p>¹.البته،هرچیزی مربوطه به چیزهایی که با خودش به همراه میاره. مدرسه اسم یه مکان هست که اتفاقاتی مشخص شده توش رخ میده که هرکدوم نتایج و عواقبی دارن. پس یجورایی اون نتایج و عواقب باز هم مربوط به خود مدرسه هست؛ چه بگیم کلمه و چه بگیم مکانش، چون درحال حاضر چشمه از اونجاست.</p><p> </p><p>خوابم میاد! شاید از رو عقده باشه ولی میخوام شب‌بیداری کنم و بعد کاملا بی‌قاعده توی زندگیم بخوابم... ولی خب افسوس اینقدر شدید نیاز به خواب دارم که این بی‌قاعدگی رو باید تو روزهام انجام بدم چون خواب شبم باز هم کافی نیست. علیرغم اینکه تا ساعت ۷ عصر(؟) خواب بودم امروز ولی باز از خستگی جان ندارن.</p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 04 Aug 2026 02:01:13 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://5000000.blogix.ir/post/295/comment</comments>
				<dc:creator>𝙱.𝙽</dc:creator>
				<guid>https://5000000.blogix.ir/post/295</guid>
				<slash:comments>2</slash:comments>
			</item><item>
				<title>گذر</title>
				<link>https://5000000.blogix.ir/post/294</link>
				<description><![CDATA[<p>از بحران سلامت گذر کردم و سلامت و روانم باهاش رفت من رو تنها گذاشت.</p><p>اگر‌ حماقت نمی‌کردم نمره بهتری میتونستم بگیرم.</p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 30 Jul 2026 12:38:24 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://5000000.blogix.ir/post/294/comment</comments>
				<dc:creator>𝙱.𝙽</dc:creator>
				<guid>https://5000000.blogix.ir/post/294</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>بحران‌ها</title>
				<link>https://5000000.blogix.ir/post/293</link>
				<description><![CDATA[<p>از بحران هویت گذشتم و به بحران سلامت مستقیما فرود اومدم. بعدش با بحران شیمی و در آخر هندسه رو در رو میشم. و بحران بعدی و نهایی که تا الان دغدغم بوده، کنکور رو هم می‌گذرونم. شاید بعد این بحران‌ها کمی نفس راحت بکشم، ولی اگر جنگ نشه و همه‌چیز بر باد فنا نره. دوستم رو دیدم که رفته خارج و بعد از یکسال سختی کشیدن تونسته با زندگیش کنار بیاد و لذت ببره. براش خیلی شادم و برای خودم کمی احساس ناراحتی. البته نه نسبت به اون، نسبت به اینکه کشور به کشور چقدر زندگی‌ها و دغدغه‌ها فرق داره.</p><p>این بحران‌ها رو بگذرم، باید با خواب دست و پنجه نرم کنم. یجوری خستم که همش می‌خوابم. از امتحان اومدم خوابیدم،الانم دلم میخواد سر بذارم به بالشت و بخوابم. صبر کن و ببین که این دوشنبه و بعدش اون پنجشنبه‌ی نحس تا جمعه ظهر چطور می‌خوابم و انگشتام رو به زندگی نشون میدم.</p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 15:05:14 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://5000000.blogix.ir/post/293/comment</comments>
				<dc:creator>𝙱.𝙽</dc:creator>
				<guid>https://5000000.blogix.ir/post/293</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>میدونی، ولی نمیشه.</title>
				<link>https://5000000.blogix.ir/post/292</link>
				<description><![CDATA[<p>اگر بجای استرس داشتن و زاری و گلایه کردم می‌شستم یه دور دیگه باز کتاب رو می‌خونم و سوال حل می‌کردم وضعم بهتر بود. اینا رو می‌دونم و می‌دونستم، ولی دست ازشون بر نمی‌دارم. یه هاله از "نمی‌تونی. فقط دست از تلاش بردار" و "واقعا دیگه برام هیچی اهمیت نداره" بغلم کرده و نمیذاره تکون بخورم. البته که برام مهمه. نمره‌ی خوب، نمره‌ی خوب، نمره‌ی خوب. همش این نمره‌ی خوب، رقابت، نگاه‌های مدیر آموزشگاهم، افرادی که دل بستن، نگاه و دیدگاهم نسبت به خودم، تمامشون دارن دیوونم می‌کنن و نمی‌ذارن کمی آروم بگیرم. فقط به‌جای بهم ریختن پاشو و درست رو بخون. حداقل تلاش کردی. ولی من چی؟ نکردم نکردم‌ می‌تونستم بیشتر تلاش کنم. همیشه می‌تونم بیشتر تلاش کنم. میتونستم دیشب تا دیروقت بیدار باشم، میتونستم امروز یسری کارا رو نکنم، می‌تونستم ال کنم، بل کنم و هزارتا چیز دیگه. همیشه می‌تونستم بیستر تلاش کنم.انا هب نکردم و دیگه تموم شده. دیگه ارزش و اهمیتی نداره‌. نمی‌تونم تغییرش بدم و حق گلایه ندارم؛ پس فقط باید ببند شم و اون کتاب رو بگیرم دستم، مطالب ریزی که فراموش کردم رو مرور کنم و دوباره نمونه سوال حل کنم. آره... این فقط یه امتحان و کنکوره، اتفاق چندان بزرگ و وحشتناکی نیست ولی تحملش برام سخته. فقط امیدوارم در آینده نسبت به زندگی و اتفاقات مقاوم تر بشم. باید بشم.</p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 21:52:27 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://5000000.blogix.ir/post/292/comment</comments>
				<dc:creator>𝙱.𝙽</dc:creator>
				<guid>https://5000000.blogix.ir/post/292</guid>
				<slash:comments>7</slash:comments>
			</item><item>
				<title>تاسف</title>
				<link>https://5000000.blogix.ir/post/291</link>
				<description><![CDATA[<p>برای خودم متاسفم که نمی‌تونم امتحان فردام رو خوب بدم و هنوز از سوالایی که حل می‌کنم نصفش رو اشتباه می‌نویسم. واقعا هویت یجوریه که سوال یه چیز میگه جوابش یه چیز دیگه در میاد. لااقل برای من اینطوره، مگرنه اینقدر غلط نمی‌نوشتم جوابا رو و جابه‌جا:))))</p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 27 Jul 2026 20:50:51 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://5000000.blogix.ir/post/291/comment</comments>
				<dc:creator>𝙱.𝙽</dc:creator>
				<guid>https://5000000.blogix.ir/post/291</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>YPT + کمبود درک مردم نسبت به علوم انسانی</title>
				<link>https://5000000.blogix.ir/post/290</link>
				<description><![CDATA[<p>امروز فهمیدم یسری هستن که واقعا بالای ده ساعت هم میکشن درس بخونن(خودم دو ساعت خوندم و فردا قراره مثل همیشه تحت فشار باشم خ)</p><p>و همینطور می‌بینم واقعا علی‌رغم کلی منابع آگاهی و به قولی روشن فکری و پیشرفت، خیلی‌ها هنوز اهمیت علوم انسانی رو درک نمی‌کنن. فکر می‌کنن همه چیز خوبه تا وقتی علوم ریاضی و تجربی باشه، چیزای ثابت باشه. چرا؟ چون خودشون حس نارضایتی دارن از مطالعه اون مبحث و درک نمی‌کنن که چه چیزی داره بیان میشه. (البته من هم از چیزهایی که روند مشخصی نداره کمی بیزارم،ولی دنیای علوم انسانی یه شگفتیه که می‌تونی با جرئت بیشتری باهاش مبارزه و بحث کنی)</p><p>خلاصه اینکه اگر شما هم از افرادی هستید که علوم انسانی رو دست کم می‌گیرید، باید بهتون توصیه کنم همچین کاری نکنید. علوم انسانی تنها حفظیات نیست، درک و کشف کردنه، زیرسوال بردن چیزهاییه که نمی‌خوای قبول کنی. حقایقی رو برات بیان می‌کنه که شاید خیلی‌ها نتونن باهاش کنار بیان و... کل جامعه دست این علومه‌. بدون این علوم، هزاران پزشک و مهندس هم به درد نمی‌خورن.(و البته بلعکس. درکل تعادل نیازه)</p><p> </p><p>-مشخصه از حوصله سر رفتن و فشار هست اومدم فقط پست بذارم؟ مثل یه آدم که هروقت استرس میگیره یه نخ سیگار میکشه، من میام می‌نویسم و پست می‌ذارم.</p>]]></description>
				<pubDate>Sun, 26 Jul 2026 23:27:11 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://5000000.blogix.ir/post/290/comment</comments>
				<dc:creator>𝙱.𝙽</dc:creator>
				<guid>https://5000000.blogix.ir/post/290</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>آخر چه کنم؟</title>
				<link>https://5000000.blogix.ir/post/289</link>
				<description><![CDATA[<p>یه چیزی هست و اونم اینه که دوست ندارم احساساتم رو از مردم پنهان کنم. اگر اون زمان ناراحت باشم،می‌خوام نشون بدم ناراحتم یا اگر حرف فرد مقابل رو قبول ندارم یا باور نمی‌کنم، این رو نشون بدم، وقتی هیجان زدم، هیجانم رو نشون بدم و با بقیه به اشتراکش بذارم. فکر می‌کردم چیز خوبیه. هنوز هم امید دارم چیز خوبی باشه ولی وقتی فکر می‌کنم، بیشتر پشیمونی‌هام و خاطراتی که با فکر بهشون دلم می‌خواددنابود شم مربوط به زمانیه که احساساتی از خودم نشون دادم. چه شادی و هیجان، چه خشم، چه حالتی به نشان از "نه بابا،الکی می‌فرمایید." و تمام اینا.</p><p>آخر نمی‌دونم این چیز خوبیه یا نه. کدومش رو بهتره پیش بگیرم در نهایت؟ تعادل بین این دوتا کجاست و چطور هرلحظه حواسم بهش باشه؟ اینکه با مردم صاف باشی و هرچی دقیقا تو دل داری رو بریزی بیرون (با یسری ملاحظات) یا اینکه کلا احساس زیادی از خودت بروز ندی و با یه لبخند احوال پرسی کنی و خیلی عادی و بدون هیچ نوسانی توی زندگیت با اونا رو در رو بشی.</p><p>تجربه یا نصیحتی دارید که بتونه کمکم کنه؟ البته فکر نکنم تاثیری داشته باشه چون خیلی اوقات ناخودآگاه واقع واکنش نشون میدم و احساساتم مشخص میشه،گاهی هم مثل سنگ سختم انگار هیچی وجود نداره. اما از طرفی بالاخره آدم باید رو خودش کار کنه و تغییرات رو به عمل بیاره برای پیشروی.</p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 15:13:52 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://5000000.blogix.ir/post/289/comment</comments>
				<dc:creator>𝙱.𝙽</dc:creator>
				<guid>https://5000000.blogix.ir/post/289</guid>
				<slash:comments>3</slash:comments>
			</item><item>
				<title>فقط انقدر دیگه مونده</title>
				<link>https://5000000.blogix.ir/post/288</link>
				<description><![CDATA[<p>یکی از آزاردهنده‌ترین جملاتیه که می‌شنوم. هرقدر دیگه هم مونده باشه،مونده و ثانیه به ثانیه حسش می‌کنی. بعدا فراموش می‌کنم؟ مگه من برای بعدا زندگی می‌کنم؟ بعدا هم قراره چیزای دیگه رو بعدا فراموش کنم؟</p><p>گفتن یه کمتر از صد سال عمر میکنی، یه سه سال هم سختی می‌کشی بعد میری دانشگاه درست میشه چیزی نیست یه چشم بهم زدنه، یک سال دیگه تمام تلاشتو بذار درس بخون. فقط یکساله! فقط دو ماه دیگه مونده! یه دوماه هم سرتو بذار برای درس خوندن. لابد چندسالم وقتتو بذار مدرک نمی‌دونم چیچیت رو بگیر بعد تمومه. بعدش یه چند ده سال دیگه صبر کن بازنشسته شی تمومه. یه چندسال دیگشم تحمل کن به زودی میمیری از این درد و زندگی خلاص میشی. مرسی،تموم شد همش که.</p><p>دوماه هم دوماهه، یک هفته هم یک هفتست. چند روز، چندین ساعت، چندین دقیقه و هزاران هزار تجربه و اتفاقات و من فقط بگم انقدر دیگه مونده؟</p><p>البته که خیلی اوقات خوبه خودمون میگیم هورا اینقدر دیگه مونده تا تموم بشه/ شروع بشه ولی این فرق داره تا اینکه دیگران بهت بگن. همین یه هفته تو میدونی چندتا اتفاق افتاد چندتا فکر از سرم گذشت چند بار زندگی کردم و نکردم؟ نه. فقط گذشت دیگه، حالا هم نمیشه کاریش کرد.</p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 22 Jul 2026 22:29:14 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://5000000.blogix.ir/post/288/comment</comments>
				<dc:creator>𝙱.𝙽</dc:creator>
				<guid>https://5000000.blogix.ir/post/288</guid>
				<slash:comments>3</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>