از این حس متنفرم ولی منو تو خودش غرق کرده. حس "هیچکاری" کردن و "تهی" بودن. بیهدف میشینی یا دراز میکشی،گاهی هم دور خونه قدم میزنی انگار روی فرش دنبال چیزی هستی. کلی وقت،زمان،ثانیه و دقیقه وجود داره که بهش اهمیتی نمیدی و فقط میخوای غرق بشی. غرق در چی؟ در نیستی؟ نمیدونم راستش خودمم. فقط اینکه دوستش ندارم. مدتها دراز میکشم و حتی نمیتونم غرق خیالاتم بشم. نمیتونم کتاب بخونم نمیتونم درس بخونم. انگار بهم داره میگه که من وجود ندارم. من... وجود ندارم تا بتونم کاری انجام بدم. بیهوده میشینم و عقربههای ساعت رو میبینم که هرلحظه دور و دورتر میشن از جایی که من توقف کردم. هیچکاری رو نمیتونم لمس کنم، حتی افکارم هم غیراقبل لمس میشن. غرق شدن در نیستی، در "هیچکاری" و عدم توانایی "هرچی"