از یکی نمایشنامه دوزخ اثر ژان پل سارتر رو گرفتم(درواقع با پیشنهاد خودش) و یسری تیکههاش رو دوست داشتم که تو ذهنم پررنگ کنم. (یادم باشه برای گودو هم باید بنویسم)
میدونستی ادامه داره؟انگیزه خیلی مهمه. خیلی مهم و تاثیرگذار تو کارهایی که انجام میدی.
نمایشنامهای که از تابستون قصد خوندنش داشتم و نخونده بودم رو به این عنوان که قراره فردا بدمش به کسی و شاید بعدا درموردش باهم حرف بزنیم،تو کمتر از دو ساعت خوندم.
ولی هنوز انگیزهای برای بودن فعال با آدمها،درس خوندن و حرف زدن نیست.
شاید زندگی از همینجا دوباره شروع میشه؛ با یه جرقه از احساسات و امید. شاید اگر همین مسیر رو ادامه بدم، انگیزم برای درس خوندن و مستمر بودن هم برگرده. شاید هم بیشتر... شاید باز هم دست به قلم بشم همونطور که تشویق به آشتی با اشعار شدم.
جایی که میتونی خودت باشی و در کنار اون افراد احساس راحتی داری. نه خبری از ماسک هست و نه تظاهر.
این پست مخاطب داره. شاید روزی برای تک تکشون بفرستم...
میدونستی ادامه داره؟حرف از پول شد و درکنار آرزوهام، یاد بودلر افتادم:
"-چه کسی را بیشتر دوست داری،بگو ایآدم معمایی؟ طلا را؟ -آنگونه از آن بیزارم که شما از خدایان."
از پول و مال بیزارم ولی چه افسوس که مدار زندگی تو این دنیای "امروزی" بر بنای دارایی و ثروت میچرخه.
میدونستی ادامه داره؟
از دم مغازهای رد شدم که این رو با گچ نوشته بود:
"چی از این دردناکتر که انسان حقش رو آرزو کنه"
خیلی چیزا هست که فراموش میکنی.اما خب چه میشه کرد؟ ادم همه چیز رو فراموش میکنه؛ حتی خودش رو...
فراموش کرده بودم این جرقهای رو که منو به اینجا کشوند، با دوستهام آشنا کرد... و جرقهای که بهم یه هدف رو نشون داد. میخوام بنویسم. شدیدا میخوام بنویسم. بارها دست به قلم بردم؛گاهی دوستشون دارم،گاهی نفرتانگیزن، گاهی... باعث مقایسهی خودم با بقیه میشن،گاهی هم موجب سرزنشم شدن؛ ولی هنوز میخوام بنویسم. چه عالیای وجود داره؟چه کسی همیشه قبول شده؟ از خواستن همهچیز به بهترین نحو دست بکش.
راستش... میخوام بنویسم و همهچیز رو ثبت کنم. اینکه چه بلایی سرمون اومد، اینکه یه آدم از چه جنبههایی میتونه برخوردار باشه و اینکه... چه اتفاقی افتاد و هرکس به کدوم سمت پناه برد.
وقتی جنگ دوازده روزه شروع شد، جونم رو جلوی چشمهام دیدم و فکر کردم هر لحظه ممکنه تموم بشه. عمرم به همین سادگی و حقیری تموم بشه و چیزی از من نمونده باشه؛هدفم رها شده باشه؛پس شروع کردم به نوشتن ولی چه حیف که تو هیچ کاری استمرار ندارم جز مسواک زدن شبانه.
درهرحال، میخوام بنویسم و به همه نشونش بدم. اما خب خواستن کجا و عمل بهش کجا؟ نمیدونم. کاشکی یه وسیله داشتیم هرچی تو ذهن بود رو مینوشت تا دیگه خیلی از حرفها و نگارههام ناتموم نمونن. نوشتن تنها راه فرار از افکار مزاحمه،تنها راه برای آروم شدنه و تنها راه برای داشتن همدمی هست که مطمئنی به کسی چیزی نمیگه.
انگار جزئی از من شده... تا لحظات پیشش حالم بد بود؛دوباره همون احساسات و افکار. ولی خب تا به جمع رسیدم،یه لبخند تا بناگوش باز شد روی صورتم و با انرژیای که نمیدونم از کجا پیداش شده بود با همه رو در رو شدم و خندیدیم.
ناراحتم... ولی در اون لحظه شاد هم هستم. شاید حتی خودم هم باور کردم که شاد هستم؛شایدهم فقط خیال کردم که ناراحت هستم.
نمیدونم... فقط اینکه از غر زدن بدم میاد ولی دیگه چه کاری میتونم انجام بدم وقتی تمام روزم شده خاکستری و پر غم؟ یه حسی میگه واقعا همه چیز رو برای مدتی رها کن... ولی بدبختی حتی تو موقعیتی هم نیستم که بتونم چیزی رو رها کنم.
این بین یادم باشه باید روز معلم رو به معلمهایی که دوست دارم تبریک بگم...
خیلی چیزها دست آدم نیست. مثل حال بدی که بیدلیل یهو سراغم میاد، احساسات عجیبی که نسبت به یسری دارم، اینکه دیدن یه رنگ یا شئ کافیه تا تو فکر عمیقی فرو برم... نمیدونم چرا ولی حتی خودآگاهم هم نمیتونه با این افکار و احساسات مقابله کنه. سرخوشی مستانه بهتر از این سکوت آزاردهندهی تو مغزمه که به ورطهای تاریک و بیرنگ میکشونتم. انقدر ساکته که حتی صداها هم علیرغم فریاد زدنشون شنیده نمیشن.
وقتی خودت رو با دیگران مقایسه کنی،چیزی جز یه بازنده نیستی. دست از این کارت بردار... ایرادی نداره اگر مثل اونا خوب نیستی. این افکار رو از سرت بنداز بیرون؛نمیبینی دارن دیوونم میکنن؟
روابط آدم با آدم فرق میکنه و این هم خودش دلیلی برای تفاوت بین آدمهاست. امروز احساس خوشبختی کردم بابت دوستها و روابطی که دارم.
یه سوپرایز شیرین و دوست داشتنی بود؛ اینقدر زیاد که دلم میخواست به تمام دنیا پزش رو بدم و بگم آهای مردم! ای دنیا! اینا رو میبینید؟ دوستای منن!
اون بین یاد فردی افتادم که روز تولدش کلی آدم بهش کادو دادن و مورد توجه قرارش دادن، ولی چندماه نگذشت و حالا همشون روی واقعی خودشون رو نشون دادن و... شاید نیاز به ذکر نباشه. امروز با خودم فکر کردم که من نیاز به این دوستیهای سطحیِ شما ندارم. تا وقتی دوستای خودم اینجان، چه نیاز به روابط کثیف و دروغین شماها دارم که تنها جلا و درخشش داره،نه ژرفا؟ نیازی ندارم محبوب باشم،همه تولدم رو یادشون باشه، به مناسبتهای نامعلوم کاری برام انجام بدن یا همیشه اسمم نوک زبونشون باشه، من فقط به دوستهایی مثل اونا نیاز دارم؛ افرادی که من رو میشناسن و برام احترام قائل هستن،به فکر دلم هستن و میتونم بدون نگرانی پیششون باشم. حتی اگر توفانی بینمون رخ بده،اسکلههای دوستیمون سرجاش هنوز پایدار میمونه.
واقعا دوستشون دارم... کاشکی میتونستم تمام احساساتم رو از سینه در بیارم و تقدیمشون کنم تا بفهمن واقعا چی هستن برام.
یه روزهایی هست که دلت میخواد عقشون بزنی. تماما بالا بیاریشون و فکر کنی وجود نداشتن یا یه زمان بخوای تا دوباره اون روز رو زندگی کنی. امروز اون روزه برام. از شدت بیخاصیتی دلم میخواد امروز رو عق بزنم و محوش کنم.
کاشکی ذهنم رو بشورم. کاش ذهنم با یه فشار سنگینی از آب شسته بشه و نذاره حرفها و قضاوت دیگران درمورد یه نفر روی تمام برداشتم از اون فرد تاثیر بذاره. ولی اونجا قضیه بد میشه که حتی خودم هم واقعا اون قضاوت درست دیگران رو میبینم اما هنوز میخوام خاموشش کنم. ساکت شید! تمام حرفها،تمام شایعات... صداتون رو کم کنید و بذارید خودم تصمیمم رو درمورد بقیه بگیرم؛ حتی اگر زخم بخورم. بهتر از این نیست که اون فرد رو واقعا بشناسم؛ نه از چیزهای ندیده و الگوهای تکرار شوندهی موجودات؟؟؟ شرمآوره!
گاهی شناختن خوب نیست ولی اونوقت چطور میشه به دیگران فرصت داد تا خودشون رو نمایان کنن به دور از حرفهایی که دیگران ممکنه از احساسات شخصی خودشون در آورده باشن؟ نمیدونم... شاید این نباید مشکل من باشه.
"همه اشتباه میکنن، همه حقت رو خوردن، بدی کردن باهات و... فقط و فقط تو خوبی!" این رو باید به هممون گفت.گاهی فراموش میکنیم که ما هم در حق دیگران چه کارهایی کردیم؛چه آگاهانه چه غیرآگاهانه.
خیلی اوقات میام تا از دست بقیه عصبی باشم، لعنتشون کنم و خشمم رو سمتشون ببرم اما مکث میکنم. من هم همون کارها رو کردم اره؟ منم احتمالا بارها موجب ناراحتیشون شدم.
یه مثال ساده بزنم: تو و دوستت خیلی وقته حرف نزدید. برنده کسیه که زودتر پیام بده و بگه "چه خبر؟خبر نمیگیری دیگه از ما" ولی خب باید بهش گفت اگر دوستت خبر نمیگیره، تو هم خبر نگرفتی که این بیخبری مدتها طول کشیده. برنده اولیه اونه توی مکالمه ولی در حقیقت هیچکدومشون برنده نیستن؛ هردو از هم خبر نگرفتن تا مدتها و این تغییر یهویی که طرف پیش قدم بشه، کارهای گذشتش رو نمیپوشونه که اون هم خبری از دوستش نگرفته.
آدمها باید تلاش کنن بیشتر از دیدگاه بقیه به زندگی نگاه کنن تا سازشها و کنار اومدنها بیشتر بشه... خیلی از دعواها و سوتفاهم ها از همین "دیدگاه شخصی" سرچشمه میگیره. هرکس به دیدگاههای بیشتری بتونه زندگی رو ببینه،قضاوت بهتری هم خواهد داشت.
فقط یک نگاه، یک چشمک یا یک لبخند از سوی تو کافیست تا تمام احساساتم دوباره در همان چالهی بارها پیموده شده بيفتد.
عشوههایت را میبینم،بوسهای قایمکیت که سوی من و قلبم روانه میکنی را میبینم و تمام نگاههای ریزت که پنهان از نگاهم نمیماند را. اگر من خاص نیستم، پس دلیل این رفتار تو چیست؟ اگر من خاص هستم، پس دلیل دوریت چیست؟ آیا باید منتظرت بمانم و ترس از پریدنت را به جان بخرم؟ یا دل را آشکار سازم و خطر از چشم افتادن و از دست دادن تمام خاص بودنهایم را بپذیرم؟
کاش آدمش بودی که قلبم را پاس بداری،احساساتم را ارزشمند بدانی و در نهایت... کاش تو هم من را دوست داشتی.