از یکی نمایشنامه دوزخ اثر ژان پل سارتر رو گرفتم(درواقع با پیشنهاد خودش) و یسری تیکههاش رو دوست داشتم که تو ذهنم پررنگ کنم. (یادم باشه برای گودو هم باید بنویسم)
اگر میخواید بخونیدش،اول بخونید بعد این رو بخونید که تازگیش رو از دست نده.
گارسن:
اینجا هیچوقت تاریک نمیشه؟
اینس:
هیچوقت!
گارسن:
و تو همیشه منو میبینی؟
اینس:
همیشه!
گارسِن:
این مجسمه اینجاست.هروقت نگاش میکنم میفهمم که تو جهنم هستم. همه چیز از قبل پیشبینی شده. جوی این بخاری نگاههای خیرهای من رو تماشا میکنن. شماها دو نفر بیشتر نیستین، اما فکر میکنم که بیشترین. (میخندد) پس اینجا جهنمه. یادتونه که چه حرفهایی درمورد جهنم میزدن؟ جهنم پر از آتیش، شلاق و... چقدر مضحکه! به وسایل شکنجه هم احتیاجی نیست. جهنم دیگرانن. جهنم شما هستین.
گارسن:
اجازه بده! اون کنار ماست و ما همیشه زیر نگاهش هستیم. تا وقتی منو میبینه نمیتونم دوستت داشته باشم.
استل:
پس دیگه ما رو نمیبینه.
(کاغذبر را از روی میز برمیدارد و به سمت اینس حمله میکند و چند ضربه به اون میزند.)
گارسن:
ای افعی زهرآلود! تو جواب همه چیز رو میدونی.
اینس:
به این زودی جا زدی؟ سعی کن دلایل قانع کننده برای خودت پیدا کنی. تو ترسویی، بیغیرتی، چون من دلم میخواد. من ضعیفم؛ من فقط نگاهی هستم که تو رو میبینه. جالبه، دستهای خشن مردونت باز شدن. ولی امیدت به چیه؟ به خیالت میتونی با دستات فکر منو تصاحب کنی. حالا که تو تلهی من گرفتار شدی، سعی کن قانعم کنی.
استل:
تو با استدلالهایی که میاری حتما دلیلی برای کارهات داشتی!
گارسن:
البته که داشتم. ولی آخه نمیدونم این دلایل درسته یا نه؟ من فقط میخواستم شهادت بدم همین. ولی نمیدونم این دلایل اثبات شدنی هستن یا نه؟
اینس:
بله،این دلایل اثبات شدنیه. تو به این علت برای خود دلیل میاری که میترسی همهی کارهای غیراخلاقیت معلوم بشه.خب از خودت بپرس، اینا دلیل حساب میشن.
گارسن:
(چند قدم عقب میرود و اینس را به استل نشان میدهد) برو پیش اینس و از او کمک بخواه.
استل:
(به سوی گارسن چنگ میاندازد) کجا میروی؟ یعنی من اینقدر زشتم؟ همین موهای بور من باعث شد یه مرد خودش رو بکشه. بالاخره تو مجبور میشی به یه چیزی نگاه کنی، ولی حداقل به من نگاه کنی بهتره. ازت خواهش میکنم منو تو یه گوشهای از قالب خودت جا بده، اونوقت میبینی چقدر برات جذاب میشم.
گارسن:
(او را به کناری میزند) گفتن برو پیش اینس.
استل:
اینس، اینس، اینس، نمیشه... آخه اون یه زنه.حساب نیست.
اینس:
من حساب نیستم؟ولی کوچولو تو خیلی وقته که تو چنگ منی. ولی نترس من تورو تو گوشهای از قلبم جا میدم.
استل:
دست از سرم بردار! همین الان بود که بهم حمله کردی ولی دیدی تیرت به سنگ خورد.
اینس:
استل! زندگی من! هرچیزی که دوست داشته باشی میتونی تو چشمای من پیداش کنی.
استل:
تو چشم نداری! اینجا یه راهی نیست که از دست تو فرار کنم؟
گارسن:
خیلی خب، تو مرد میخوای؟
استل:
من مرد نمیخوام، تورو میخوام.
گارسن:
من یا یکی دیگه چه فرقی میکنه؟حالا چون من اینجام انگشت رو من گذاشتی. هیچ کاری از من ساخته نیست که تو رو خوشحال کنه. من احمق نیستم.
استل:
باشه، باشه، هرطور که باشی قبولت دارم. شاید تغییرت بدم.
اینس:
خوبه خوبه، مادهسگ احمق،خودت رو خوب نشون بده. ولی یادتون باشه که من اینجام. با حضور من شما عذاب میکشین. من اینجا هستم که شما رو عذاب بدم.
استل:
بیغیرت یا ترسو، این مسائل هیچ اهمیتی برام نداره. فقط کسی که خوب منو دوست داشته باشه.
گارسن:
تو اینجایی! استل، همه این باور رو دارن که من یه بیغیرتم، فرار کردم، ولی اگه یه نفر پیدا بشه که همهی وجودش شهادت بده که من فرار نکردم،اونوقت من غیرت دارم، من آدم پاکی هستم، مطمئنم که نجات پیدا میکنم. خب حالا میتونی دوستم داشته باشی؟
استل:
احمق، احمق جون، خیال میکنی من میتونم یه موجود بیغیرتی مثل تو رو دوست داشته باشم؟
گارسن:
ولی خودت گفتی که...
استل:
سر به سرت گذاشتم!آره من مرد ها رو دوست دارم. ولی مردهایی رو که باغیرت باشن،پوست کلفت باشن. ولی خب به خاطر موهات یه کمی دوست دارم.
اینس:
من برای اینکه بتونم وجود خودم رو تحمل کنم به عذاب دیگران محتاجم. من مثل شعلهای هستم که وجود دیگران رو میسوزونم و تنهایی باعث خاموش شدن این شعله میشه. من مدت شش ماه تو قلب اون جا گرفتم تا تونستم به کلی بسوزونمش.
اینس:
(به نرمی) چرا زجرش میدادی؟
گارسن:
چون که خیلی راحت بود. با یه کلمه رنگ به رنگ میشد. حساس بود ولی هیچوقت سرزنشم نمیکرد. من اونو از منجلابی که گرفتارش شده بود بیرون کشیدم و حالا اون با دست کشیدن به کن سوراخ سوراخ شده من، سوهان روح من شده. خلاصه اینکه عاشقم بود.
اینس:
به من نگاه کن و لبخند بزن. مگه من ارزش یه آیینه رو ندارم؟
استل:
دلم میخواد که لبخند بزنم، اما لبخندم تو مردمک چشم شما محو میشه.
اینس:
اوه! پایین گونهات یه لک ماتیکه.
استل:
لکهی ماتیک؟ وای چقدر وحشتناکه! کجاست؟
اینس:
من آیینه توام. عزیز من نترس.لک ماتیکی نیست. اگه من آیینه دروغگویی باشم یا اگه چشمام رو ببندم و به تو نگاه نکنم، زیبایی تو چه در من میخوره؟ نترس،من باید تو رو نگاه کنم. چشمای من باز میمونه و فقط تو رو میبینه. من برای تو زن نازنینی میشم.فقط به من بگو تو.
اینس:
باید متوجه شده باشید که فضیه احمقانهای جلوی ماست. ولی شکنجهی بدنی درکار نیست. ما تا ابد تنهاییم و توی این تنهایی یه نفر رو کم داریم و اون جلاده. منظورم اینه که هرکدوم از ما جلاد رو نفر دیگست.
مستخدم:
بازهم به فکر مسائل انسانی و هوای نفس افتادین؟ من نمیفهمم چرا همیشه مشتریها همین سوال رو میپرسن:《وسایل شکنجه کجاست؟》 اونا تو همچین موقعیتی اصلا به فکر ظاهر خودشون نیستن،ولی بعد اینکه مطمئن شدن شکنجهای درکار نیست، اونوقت به فکر مسواک دندوناشون میفتن.