فقط یک نگاه، یک چشمک یا یک لبخند از سوی تو کافیست تا تمام احساساتم دوباره در همان چالهی بارها پیموده شده بيفتد.
عشوههایت را میبینم،بوسهای قایمکیت که سوی من و قلبم روانه میکنی را میبینم و تمام نگاههای ریزت که پنهان از نگاهم نمیماند را. اگر من خاص نیستم، پس دلیل این رفتار تو چیست؟ اگر من خاص هستم، پس دلیل دوریت چیست؟ آیا باید منتظرت بمانم و ترس از پریدنت را به جان بخرم؟ یا دل را آشکار سازم و خطر از چشم افتادن و از دست دادن تمام خاص بودنهایم را بپذیرم؟
کاش آدمش بودی که قلبم را پاس بداری،احساساتم را ارزشمند بدانی و در نهایت... کاش تو هم من را دوست داشتی.