یه چیزی رو میدونی، یه چیزی برات سواله، ولی اینقدر حرف زیاده که حتی ساعتها تایپ کردنش هم بیهودست چون در آخر یه نکته جا میمونه و حرفت اساسا بیارزش میشه، از اون شکلی که داشته دور میشه و نمیتونی منظورت رو به بقیه برسونی.
این به کنار، فکر کن میای در دفاع یا رد چیزی صحبت کنی ولی همونموقع وسط توضیحت یه دلیل دیگه برای رد همین حرفی که داری میزنی به ذهنت میاد. میای درستش کنی باز یه دلیل دیگه برای رد کردنش پیدا میشه! کلا هیچ چیز رو نمیشه با اطمینان گفت.هیچ چیز توی این دنیا حتمی نیست،همش فرضه. ممکنه ریاضی هم اشتباه بکنه؟ ریاضی یه چیز واقعیه؟ برای توضیح این سوالاتم باید کلی بنویسم و کلمات مناسب انتخاب کنم تا درست متوجه بشن بقیه،ولی نه حالش هست نه تواناییش. پس باید کنار بیام که فقط به عنوان یه سوال خرده هست که اینجا رها شده.
منطق آدم میگه جای این سوالهای بیجواب و نامطمئن برو سوالهایی که بلدی رو حل کن و مثل هر آدم دیگهای کنکور بده، دانشگاه برو، سرکار برو، بازنشسته شو. خیلی آزاردهندست این چرخه. وقتی هم اینو میگم،بهممیگن خب پس چی؟ چیکار میخوای بکنی؟ زندگی همینه! ولی من فکر نمیکنم زندگی این باشه. بیشتر شبیه به زندانه