بالاخره تونستم یجوری به ناولام دسترسی پیدا کنم!!! بالاخره یه جا هست بتونم بخونمشون و خب بعد خوندن چندین چپتر،احساس میکنم دو دهه روحم جوون تر شده و همینطور اعصابم به حالت آرومتری برگشته. -امان از اعتیادهای بیفایده-
و خب حالا که دسترسی بهشون داشتم،امروز ساعت ۴ صبح بیدار شدم تا بخونمشون چون زمان دیگهای ندارم چندان برای داستان خوندن. من از این به بعد هرروز ساعت ۴ صبح درحال داستان خوندن میباشم. هرچند یه بدیش اینکه همین الان جونم ته کشیده. شاید مجبور شم با این روند یه چرت بعدازظهری رو توی روزهام جا بدم.
این چهار صبح بیدار شدن به این سادگی نیست قضیش. منکه تا ابد ناول برای خوندن ندارم و همهی چپترهاش هم وجود نداره فعلا. پس اگر این چهار صبح بیدار شدن و ساعت حدودا ۱۰ یا ۱۱ شب اینا خوابیدن برام یه عادت بشه میتونم صبحها بجاش کارای دیگهای کنم مثل درس خوندن یا نرمش صبحگاهی. تابستون سعی کردم اینکار رو بکنم ولی خب انگیزم کافی نبود و استمرار نداشتم. ولی حالا به هدف و شوق داستان خوندنم،محکمتر به سوی استمرار بخشیدنش قدم برمیدارم!