مربوط به چیزی درمورد خودم هست،نه زندگی
سر موضوع بیرون رفتنم با تنها دوستای حضوریم با مادرم صحبت میکردم که دیدم درواقع اصلا دلم نمیخواد باهاشون برم بیرون. نه چون حوصله ندارم و فقط اینبار اینطوره... تنها دلیلم برای رفتن اینه که در کنارشون باشم. نه اینکه دلم تنگ شده باشه،نه اینکه در کنارشون بهم خوش میگذره... فقط به این دلیل که تنها افراد حضوری من هستن و از قضا اخلاق و علایقمون زمین تا آسمون فرق میکنه. من از مکانهایی که اونجا قرار میذارن خوشم نمیاد،از سرگرمیهاشون خوشم نمیاد و... در کل همیشه میشینم، گوش میدم، لبخند میزنم، نظاره میکنم و خوراکی میخورم. حتی موضوعات موردعلاقمون برای بحث هم متفاوته. من هنوز دنبال دوستی حضوری میگردم تا در کنارش واقعا خودم باشم. زیاد احساس تنهایی نمیکنم چون دوستای مجازیای دارم که کنارم هستن، حتی با اینکه تفاوت داریم.
و اینجاست که تفاوت داشتن هم با تفاوت داشتن تفاوت داره... فرق اینجاست که این افراد حضوری با شیوه خودشون پیش میرن و بینشون من هرگز نمیتونم خودم باشم،از علایقم حرف بزنم و یا کارهایی رو انجام بدیم که من هم لذت میبرم ازش. چون تعدادشون بیشتره، چون حوصلش رو ندارن،چون گوش نمیدن و بهم احساس ناخوشایندی میدن... ولی دوستهای مجازیم باز هم با تفاوتهاشون به حرفام گوش میدن،اهمیت میدن و درموردش ازم جویا میشن. این یه رابطهی دو طرفه بین ماست و همه باهم کنار میایم؛ حتی زمانایی که حضوری هم رو میبینیم.
نمیگم افراد حضوری من بد هستن، فقط اینکه نمیتونن. چون همشون سلایق یکسان دارن. دوست دارن درمورد رابطه حرف بزنن، درمورد اینکه کی پیام داده،کی نداده، دود بکشن، ارایش کنن،لباسای شیک بپوشن و کلی عکس بگیرن، دابسمش کنن، برقصن... و من؟ من از عکس متنفرم، از رقصیدن متنفرم، از لب زدن به اون چیزها متنفرم، وقتی میبینم با آرایش و لباسهای "امروزی و مد" هستن و میتونن با خیال راحت لباسهایی بپوشن که بهشون میچسبه(بحث دین نیست، بحث اعتماد به نفس برای بدنشونه که من فاقد این اعتماد به نفسم) و عکسهای خوشگل بگیرن،احساس ناراحتی میکنم که چرا من نمیتونم؟
طبیعتا نمیخوام همرنگ اونا بشم فقط برای بودن باهاشون و همین باعث میشه باهاشون کمتر صمیمی باشم،دیرتر از همه از اتفاقات بینشون باخبر بشم و همیشه اونیم که میگه: ها؟ این دیگه کیه؟ چه اتفاقی افتاده؟ به قول یکیشون "کیو پریم" هستم (بحث مجموعهها)
خلاصه، فردا هم میرم. با حس عذاب وجدان که چرا هنوز نمیتونم واقعا دوست خودم بدونمشون،چرا این افکار و احساسات رو درموردشون دارم، که چرا اینا رو درموردشون بارها مینویسم... حرفهای نسبتا تکراری که قبلا تکرارشون کردم اما هنوز روی قلبم سنگینی میکنن. گاهی فکر میکنم واقعا دوست هستیم؟ولی... نمیدونم راستش. نمیتونم بفهمم و کاری کنم مگر اینکه صبر کنم و به دنبال کسی باشم تا مثل هم باشیم