تنهایی بیرون رفتن جرئت و شجاعت میخواد.
البته تا وقتی همچین فکری داشتم که واقعا بیرون نرفته بودم.
به نظر میاد این شهر آلودههم قراره برای چند روز طعم بارون رو بچشه و سیراب بشه. قبلا اینقدر بارون نمیاومد؛حتی با اینکه بهاره. امسال واقعا عجیبه.
همیشه یکی از فانتزیهام تنهایی بیرون رفتن و بیهدف برای خودم چرخیدن بود. امروز بالاخره دل رو زدم به دریا و بیرون رفتم. تیپ و استایلم رو دوست داشتم. بارونیای که به رنگ آسمون بود -آبی و سفید تیره- یه تیشرت سیاه هم زیرش با کیف کوچیک آبی کبالتی که زیر بارونی نصفش پنهان شده بود. چترم هم به بند کیفم وصل کردم و رفتم بیرون. عینکم هم با لنز جایگزین کردم تا قطرات بارون اذیتم نکنن -البته خب اشتباه میکردم. لنزم یکم نمرش با چشمم فرق داشت و الان چشمام درد میکنن- راستش کاشکی از خودم یه عکس قدی میگرفتم تا داشته باشم. واقعا بامزه بود. احساس کردم این از همون لباسهایی هست که یه آدم "سرزنده" میپوشه.
گفتم خب،حالا که تنهام سرم رو با خوردن چیزی گرم کنم. میخواستم دلستر بخرم ولی یاد کافه کوچولوی کمی بالاتر از کوچمون افتادم. بالاخره آدم باید حمایت کنه ازشون؛پس اونجا رفتم و آیس لاته با طعم کارامل سفارش دادم. اگر اونقدر رو و جرئت داشته باشم،دفعه بعد حتما اشاره میکنم کارامل بیشتری بزنن. از نوشیدنیهای تلخ بدم میاد،همونطور که نوشیدنیهای داغ برام مثل فحش میمونن. تیکههای کوچیک و گاهوبیگاه کارامل تلخیش را تاجایی میپوشوند؛ولی بعد، اون هم تموم شد و فقط تلخی بیپایان موند. اگر میتونستم قطعا باقیش هم میخوردم... اما با هر جرعه احساس تهوع بهم دست میداد. مطمئنم قیافم دیدنی بود وقتی که ازش کمی مزه میکردم، صورتم تو هم میرفت و به زور میل به عق زدن رو کنار میزدم. گفتم نگهش میدارم و برای پدر میبرم؛چیزهای تلخ دوست داره؛اما خب، هنوز کلی راه مونده بود و آب بارون نصفش رو پر کرده بود. پس چتر برای چی بود؟ بیشتر احساس میکنم تزئینی بود چون این بارونیم بود که از چتر حفاظت میکرد،نه چتر از ما -من،بارونیم و کیفم- تا اواسط راه چتر استراحت میکرد تا بالاخره با کلی کلنجار، نوشیدنی رو انداختم سطل زباله و یه دستم برای گرفتن چتر آزاد شد. تا اونموقع،حتی زانوهای شلوارم هم خیس آب بود. بدتر،آب از بارونیم عبور کرده بود و لباس درونیم مرطوب شد. یکم از چتر دیر استفاده کردم،اما درهرحال موثر بود حضورش نسبت به نبودش.
هندزفری هم داشتم،اما اون هم مثل چترم بیاستفاده موند؛حتی تا پایان گردشم. میخواستم به صدای واقعیت گوش بدم؛ هرچند تمامش رو صدای ماشین و موتور پر کرده بود. هر از گاهی هم میشد صدای پرندهها و آواز شوقشون رو شنید ولی تنها به عنوان پس زمینهای دور.
نه برای اولین بار،ولی باز برام مفهوم شد که اینجا هم طبیعتی وجود داره؛هرچند کوچیک. خیلی زیبا بود. مثل بچهها هرجایی از راه که به سبزه یا منظرهای جالب میرسیدم، چمبک میزدم و برای مدتی زیر نظر میگرفتمش. قطرههای بارون برای گیاها مثل مروارید شده بود. زینتشون کرده بود و از دور میدرخشید. خیلی جاها با علم اینکه هرگز نمیتونم این صحنات زیبا رو با دوربین ثبت کنم،دستم سمت گوشی نرفت و سندی ازشون وجود نداره مگر تو خاطراتم.
یکی از کوچهها یه سمتش مکانی سرسبز داشت که دور تا دورش درخت کاشته بودن و محل رسیدن به اون وسط رو بسته بودن. کنارش هم یه خونهی شیک بود -که برای اولین بار متوجه حضورش شدم!- و از سمت اون خونه به اون فضای مخفی و کوچیک راه داشت؛اما با چیزهای مختلف راهش رو بسته بودن. فکر کنم منطق بر این بوده که افراد نااهل اونجا تجمع و خرابکاری نکنن -یکسری حتی مدفوع میکنن- ولی ذهن من این نظر رو دوست نداشت. شاید اونجا یه جسد پنهان شده بود؟ پراکندگی گیاه و درختها عجیب بود. یه تیکه بوتههای زیادی داشت و یه تیکه لخت از اون بوتهها و دارای درختهای پراکنده. حتی سنگهای خرده و صاف مختلفی اونجا وجود داشت. بعد از دوبار پیمودن محیط دور اون فضا، یه سوراخ پیدا کردم و واردش شدم. خیلی رویایی و خوب بود! به قولی جون میداد برای نشستن و نوشتن. حیف که بارون بود و هیچجوره نمیشد جایی نشست یا چیزی دراورد برای نوشتن. کمی دور خودم چرخیدم و راه ورودم رو گم کردم که خندهدار بود. هر لحظه منتظر بودم یکی بیاد و بگه اونجا چیکار میکنی!؟ و یه داستان از خودش دربیاره تا من رو بترسونه و از اون محل ممنوع شده دور بکنه. دوباره محیط رو دور گشتم تا راه رو پیدا کردم و بیرون پریدم. کمی جلوتر فضای زیبای دیگهای وجود داشت. باز چمبک زدم و خم شدم تا عکس بگیرم از اون گلهای بلند شده -تازه به ذهنم رسیده بود که با گرفتن چتر با گردنم،میتونم با تمرکز عکسبرداری کنم- خیلی خوشگل بود... ولی باز هم عکسها هیچ بهایی به زیباییش ندادن و شیفتهکنندگیش تماما محو شد. اون بین یکی از کنارم گذر کرد و با نگاهی عجیب بهم رد شد. احساس کردم برای "آدمبزرگها" این لذت از اطراف و دقت به جزئیات چیزی بچگانه میاد. توجیهی براش ندارم، ولی انگار بزرگ شدن خیلیها به منزلهی خاموش شدن شوق و توجهشون هست. خب... اونها فکر میکنن اینطور بزرگ و بالغ شدن؛اما فقط مُردن. در کنار اون آدم احساس خجالت کردم،ولی زیاد طول نکشید چون دیدم این من هستم که دارم لذت میبرم و هنوز احساساتی رو دارم که فکر میکردم از بین رفتن.
خیلیها رو دیدم از منظرههایی تعریف میکنن که از روی کوه یا ساختمونهای مرتفع به چشم میخوره؛تماما شهر زیر پا هست و سازههای مختلف رو میبینی،چراغهای رنگی و متفاوت. همه چیز از نظرت ریز و کوچیک میاد،همینقدر بیاهمیت. پی میبری چقدر آدمها زیادن و چقدر اتفاقات توی زندگیشون افتاده،چقدر چیزها رو پشت سر گذروندن و تجربه کردن... اما اهمیتی برای دنیا نداره و خیلی بیارزشن. راستش از اون مناظر بیزارم. چه زیبایی درش وجود داره؟ وقتی میشه به کنار دستت،به برگهای یه درخت فراموش شده توجه کرد،چرا باید دنیا رو توی مشتهات ببینی؟ اگر چیزهای کوچیک و ریز دنیات رو نبینی... دیدن کل چه فایده؟ فراموش میکنی که تو هم جزء هستی، همینقدر کوچیک با دنیایی بزرگ، اما هنوز اهمیت داری و میتونی بدرخشی،همونطور که اون درخت با وجود کلی درخت متفاوت،هنوز همزیباست و حضور داره.
چه چیزهای احساساتیای دارممیگم. درهرحال بارون همیشه اهل نوشتار رو به نوشتن وادار میکرده و زبون دلشون رو اشکار کرده. من هممینویسم تا ثبت بشه؛تا شاید فراموش نشه... احساسات و افکاری از من که شاید زمانی منکرش شم.