《من کسی رو ندارم که دوستم داشته باشه》
راستش خیلی بستگی داره از چه کسی این حرف رو بشنوی. مثال ساده، مقایسه بین شنیدنش از یه نوجوون تازه به دوران رسیده یا یه آدم پیر و کهنسال. البته کلی مدلهای دیگه هم هست... و خب من یهو این دیالوگ رو از سریالی که خانوادم میدیدن شنیدم. از بین تمام حرفها، یهو این به گوشم خورد. نمیدونم چرا ولی روم تاثیر گذاشت. پیرمرد همسرش رو از دست داده بود گویا. اولش نمیدونستم قضیه چیه برای همین تو دنیای خیالاتم داستانی ساخته شد و با خودم گفتم:《 چقدر قشنگ که از خودت بگذری. تو دیگه امیدی نداری پس چرا اون چیزی که توی دستات هست رو به کسی ندی که هنوز بهش امید هست و چیزی برای از دست دادن داره؟》
دقیق نمیتونم توصیف کنم اون لحظه چی توی سرم گذشت؛ ولی این نبودن کسی ناشی از این نبود که کسی دوستش نداره یا همه بهش پشت کردن،بلکه از این بود که افراد عزیز زندگیش رو از دست داده و دیگه هیچکدوم از اون آدمها، نگاهها و لبخندها وجود ندارن.
و بعد یه دیالوگ قشنگ دیگهای گفت که راستش نشنیدم ولی بیان مجددش رو مادرم گفت که: درسته با مردن عشق زندگیش،یه تیکه از بدنش هم گم شده؛ ولی اون فرد همراه باهاشه، ترکش نکرده و در منظرست،در دنیا. و حالا میخواست به دریا بره،جایی که همسرش هميشه دلش میخواست بره، تا دریا رو بهش نشون بده.
سر همین یه تیکه دلم خواست منم برم از اول ببینمش که فهمیدم سریاله و خب... متاسفم، سریالها برام خط خوردن.