خیلی چیزها دست آدم نیست. مثل حال بدی که بیدلیل یهو سراغم میاد، احساسات عجیبی که نسبت به یسری دارم، اینکه دیدن یه رنگ یا شئ کافیه تا تو فکر عمیقی فرو برم... نمیدونم چرا ولی حتی خودآگاهم هم نمیتونه با این افکار و احساسات مقابله کنه. سرخوشی مستانه بهتر از این سکوت آزاردهندهی تو مغزمه که به ورطهای تاریک و بیرنگ میکشونتم. انقدر ساکته که حتی صداها هم علیرغم فریاد زدنشون شنیده نمیشن.