یجورایی متوجه شدم روابط ناراحت کننده بین بچههای پانسیونم تا حدی روی سجی تاثیر داشته. و جدا از اون احتمالا به عنوان فردی که زیاد نمیتونه پیش بقیه وقت بگذرونه از اینکه یک هفته کامل سر یه ساعت از صبح تا شب پیش بقیه آدما بودم،انرژی اجتماعیم به پایان رسیده و حالم رو بد کرده. البته امیدوارم اینطور بوده باشه و خیلی جدی نباشه این وضعیت.
باورم نمیشه از مشاور مدرسمون راهنمایی خواستم. حتی نمیدونم مشاور مدرسه برای چی هست و چه کارایی انجام میده... درواقع همیشه همه جیز توی مدرسههایی که بودم یه جوک بوده. از شورا بگیر تا کتابخونه داشتن و معاون پرورشی(البته اینیکی دوسال یکی بود خیلی آزارمون داد) و مشاور و این چیزایی که میگن مدرسهها دارن ولی خب تمامش برای من تنها اسمی بود شبیه به چیزی که توی فیلمها میدیدم وجود دارن.
اول صبحی خستم و چشمام پف کرده و درد میکنه. هنوز دلم نمیخواد با اونا رو در رو بشم و میخوام از همه کس و همه چیز فرار کنم... ولی خب به اندازه کافی از برنامه درسیم عقب موندم.