انگار جزئی از من شده... تا لحظات پیشش حالم بد بود؛دوباره همون احساسات و افکار. ولی خب تا به جمع رسیدم،یه لبخند تا بناگوش باز شد روی صورتم و با انرژیای که نمیدونم از کجا پیداش شده بود با همه رو در رو شدم و خندیدیم.
ناراحتم... ولی در اون لحظه شاد هم هستم. شاید حتی خودم هم باور کردم که شاد هستم؛شایدهم فقط خیال کردم که ناراحت هستم.
نمیدونم... فقط اینکه از غر زدن بدم میاد ولی دیگه چه کاری میتونم انجام بدم وقتی تمام روزم شده خاکستری و پر غم؟ یه حسی میگه واقعا همه چیز رو برای مدتی رها کن... ولی بدبختی حتی تو موقعیتی هم نیستم که بتونم چیزی رو رها کنم.
این بین یادم باشه باید روز معلم رو به معلمهایی که دوست دارم تبریک بگم...