خیلی چیزا هست که فراموش میکنی.اما خب چه میشه کرد؟ ادم همه چیز رو فراموش میکنه؛ حتی خودش رو...
فراموش کرده بودم این جرقهای رو که منو به اینجا کشوند، با دوستهام آشنا کرد... و جرقهای که بهم یه هدف رو نشون داد. میخوام بنویسم. شدیدا میخوام بنویسم. بارها دست به قلم بردم؛گاهی دوستشون دارم،گاهی نفرتانگیزن، گاهی... باعث مقایسهی خودم با بقیه میشن،گاهی هم موجب سرزنشم شدن؛ ولی هنوز میخوام بنویسم. چه عالیای وجود داره؟چه کسی همیشه قبول شده؟ از خواستن همهچیز به بهترین نحو دست بکش.
راستش... میخوام بنویسم و همهچیز رو ثبت کنم. اینکه چه بلایی سرمون اومد، اینکه یه آدم از چه جنبههایی میتونه برخوردار باشه و اینکه... چه اتفاقی افتاد و هرکس به کدوم سمت پناه برد.
وقتی جنگ دوازده روزه شروع شد، جونم رو جلوی چشمهام دیدم و فکر کردم هر لحظه ممکنه تموم بشه. عمرم به همین سادگی و حقیری تموم بشه و چیزی از من نمونده باشه؛هدفم رها شده باشه؛پس شروع کردم به نوشتن ولی چه حیف که تو هیچ کاری استمرار ندارم جز مسواک زدن شبانه.
درهرحال، میخوام بنویسم و به همه نشونش بدم. اما خب خواستن کجا و عمل بهش کجا؟ نمیدونم. کاشکی یه وسیله داشتیم هرچی تو ذهن بود رو مینوشت تا دیگه خیلی از حرفها و نگارههام ناتموم نمونن. نوشتن تنها راه فرار از افکار مزاحمه،تنها راه برای آروم شدنه و تنها راه برای داشتن همدمی هست که مطمئنی به کسی چیزی نمیگه.