همهی ما میدونیم. خیلی چیزها میدونیم،بیشتر از اونچیزی که به روی خودمون میاریم.اتفاقات زیادی توی دنیا درحال رخ دادنه،خیلی چیزها درحال تخریب هستن و... خب،ما فقط میدونیم. یکسریمون براش تلاش میکنیم اما موانع همیشه بزرگتر از ما هستن.
بعد از دیدن انیمیشن هاپرز با Serendipity (با تشکر ازش که پیشنهادش داد چون اگر نبود احتمالا هرگز نمیدیدم) واقعا دوباره به یادم اومد. یادم اومد که من اینا رو میدونم،هممون میدونیم، باز هم داریم به کارمون ادامه میدیم و بهشون اجازه میدیم. به کیا؟ چمیدونم لابد خودمون دیگه. مثال سادش و کاملا در ابعاد کوچیک، نزدیک منطقهای که توش زندگی میکنم بارها این اتفاق افتاده؛ دور یه مکان سبز و پر درخت حصار میکشن که اول جزئی از اموال عمومی بوده، یه مدت طولانی میگذره در حد دو سال و گاهی کمتر و چی؟ همتون حدس زدید. همهی درختا خشک شدن و اون مکان،دیگه برای همه نیست. برای انجام کارشون و فرار از پولش اینکار رو انجام میدن. البته که این قانون رو گذاشتن پول بدن که اینکارا رو کمتر انجام بدن،ولی هم نمیدن هم میکنن (جالب بود برام وقتی فهمیدم تو شمال کشور چنین چیزی انگار اجرا نمیشه نه؟ یه روز سر اینکه یسری داشتن درختها رو تو شمال میبریدن بحث شد و در آخر از آشنا شنیدیم که اونجا واقعا اهمیتی نداره. اگر کسی اطلاع داره از این قضیه بگه.فکر کنم برای اینه که اونجا کلی درخت و بیشه هست برای همین ارزش کمتری براشون داره؟)
درهرحال...حرفم این بود که خیلی اتفاقات داره میفته و ما چشمهامون رو میبندیم. چرا؟ یا میخوایمش،یا برامون مهم نیست،یا حس ناتوانی میکنیم. از اینکه من کی هستم؟ من؟ چطور قراره کاری رو انجام بدم؟ پس بیخیال. آره بیخیالش. برای همین گاهی دلم میخواد تعداد آدمهای روی زمین رو کم کنم. داریم شورش رو درمیاریم؛حتی در مقیاسهای کوچیک.