از کوزه همان برون تراود که در اوست، همانگونه نیز از کوزه به کوزه انگل لولد و شود ذات او.
ما آدمها هم نشت میکنیم و بقیه اطرافیانمون رو آلوده میکنیم. میتونه آلودگی خوب باشه،میتونه بد باشه. امروز متوجه شدم خیلی تغییر کردم. شاید کسی من رو از بیرون ببینه چیزی نفهمه؛ولی از درون... من آلوده شدم. حرفها و افکاری به ذهنم میان که کثیف و ناپاک هستن. نه که قبلا پاک بودم،ولی به این صورت آلوده به غیبت،فکر درمورد دیگران و دیدن آلودگیهای دورشون نبودم. از این غبار و حرفهای مغزم خسته شدم. نمیخوام مثل اونا باشم؛ هرچند کم کم کنارشون ساعتها زیستن و همصحبت شدن داره روم تاثیر میذاره... باورش سخته همچین آدمهایی هستن. میخوام بگم که چه کارهایی میکنن، چه چیزهایی پشت سر هم میگن و چه ادعاهایی دارن... ولی این هم کار درستی نیست. دلم دیگه نمیخواد بیطرف باشم. دلم نمیخواد آدم خوبهی بینشون باشم. گاهی میخوام تبدیل بشم به اون شرور توی زندگیشون که حقایق رو محکم تو صورتشون میکوبه و بخاطر رفتارشون سرزنش میکنه.
از اونها زده شدم... حالم ازشون بهم میخوره... ولی نباید چنین احساساتی رو نسبت بهشون داشته باشم؛ نه تا وقتی که هرروز با لبخند توی صورتشون نگاه میکنم و بغلشون میکنم. مگرنه دیگه من چه فرقی با اونها دارم؟ پس فقط کاشکی ذهنم به زمانی برمیگشت که درونشون رو ندیده بودم.
دلم برای دوستهام تنگ شده. از وقتی به بله رفتن کمتر باهاشون در ارتباطم،از وقتی که به ایتا رفته ارتباطم باهاش کاملا محدود شده.دلم براشون تنگ شده. میخوام باهاشون حرف بزنم و توی محیط پاک خودم بمونم؛ولی فعلا امکانش نیست. هنوز دوستشون دارم؛شاید الان حتی بیشتر.
ولی الان باید به فکر دو چیز باشم. یکی درس خوندن و یکی محیط اجتماعیای که توش هستم رو یهکاری کردن. اما واقعا گیج شدم. چیکار باید بکنم؟ امروز کمتر حرف زدم، ولی همچنان حرف زدم و سمتشون رفتم. یه نوعی از من درونم هست که با همشون ارتباط برقرار میکنه و میخنده و نوع دیگری هم درونم آزردست که چرا اینکار رو میکنم. نه میتونم به روشون بیارم و نه میتونم کامل خودم رو جدا کنم.