امروز یکی بهم گفت که باید جالب باشه، خوندن نوشتههای قدیمیت. در جواب میگم که بیشتر یادآور درده؛ولی خب یجورایی بهشون افتخار میکنم.
برای خودم جالب بود که این حرف رو زدم. به صورت خیلی عادی این جمله رو گفتم و این روون بودن کلمات،من رو مجبور به فکر کرد. چرا افتخار میکنم؟ چون بخشی از گذشتهی من و تجربیاتم هستن.اینکه نشونم میدن خاطراتم جعلی نیست،منم میتونم با عمق وجودم حس کنم، یادآور احساساتی که داشتم، از موانعی که گذشتم و اینکه چه چیزهایی روی من تاثیر بد یا خوب داشته و گاهی هم... بهم یاد میدن کجای کار رو اشتباه کرده بودم؛ درمورد آدمها، احساساتم و آیندم.
درواقع وقتی اونا رو میخونم، فقط خود گذشتم رو نمیبینم؛بلکه آدمی کاملا متفاوت و جدا از خودم رو هم کنارش میبینم -مگر هنوز درگیر همون احساسات و افکار باشم-
یه جملهی جالبی تو یکیشون نوشته بودم: "آیندهی من، لطفا مثل خود گذشتم، من رو شرمسار نکن. من هم امیدوارم مثل اون تو رو شرمسار نکنم. بهت اعتماد دارم." درواقع پشتصحنهی این نوشته رو یادم اومد که میدونستم حرفام الکیه و باز قراره ناامید بشم. میدونستم نمیتونم تغییر کنم،به اون اهداف بچسبم و... ولی خب،هنوز در تلاش به القا بودم! حالا باید با خودم بگم: آهای! گذشتهی دیوونه و خوشبین من، شاید شرمگین و ناامیدم کرده باشی،ولی در عوض بهم یاد دادی که نباید توی زمان اشتباه، چیزی رو انتظار داشت. و اینکه با امیدی که ته دلت ریشه نداره،حتی نمیتونی عادت کنی هرروز صبح مسواک بزنی چه برسه به تغییرات بزرگ