داره تموم میشه.
نباید بهش فکر کنم. حتی یک ماه هم از حضورش تو زندگیم نمیگذره... ولی قیافش موقع مرگ از یادم نمیره. خیلی ناتوان بود. معصوم و ساکت. خیلی درد داشت. خیلی. با اینکه چیزی نمیدیدم ولی میتونستم تمامش رو تصور کنم. از استخونهای شکستش تا خونریزی داخلی از ناحیه قفسه سینش. طوری که نفس نفس میزد... خیلی درد داشت. خیلی بیهوده مرد. یه بار گریه کردم، دوبار گریه کردم، ولی برای چی سومین بار گریه کردم؟ نمیتونم ازش گذر کنم؟ این کاریه که همیشه به سادگی انجامش میدادم. شاید شاهد مرگ تدریجیش باعث این احساسات شده،شاید هم چون من زیادی حساس شدم... میخوام از یک موضوع چند دقیقهای،طوری بنویسم که همه باور کنن تقصیر من بوده، گویی بدترین اتفاق بوده،وحشتناک و کاملا غیر انسانی... این چیزیه که میخوام بنویسم تا این درد و غم خالی بشه؛حتی اگر واقعیت اینطور نباشه. یه اتفاق،یه حادثه... اون فقط یه گنجشک بود ولی من هنوز باور دارم که پیش از حد پاک بود،انقدر که این لیاقتش نبود.باز میخوام براش گریه کنم. چشمهاش... نوکش... درد داشت درد. برای من خیلی درد داشت. خیلی ناگهانی بود. انقدر ناگهانی که فقط خدا خدا میکنی کاش واقعیت نداشت،کاش میشد تغییرش داد. چی میشد اگر میذاشتنش همون گوشه تا گربه بخورتش؟ چرا مسئولیتش رو قبول کردم؟ کاش زمان برگرده،کاش جلوش رو میگرفتم و حتی... کاش هرگز اونجا نبودم و نمیدیدمش. همه چیز ساخته از لحظههاست. لحظهای طول کشید تا این اتفاق افتاد و خودمون هم نفهمیدیم چطور. نمیدونم چطور بیانش کنم. کلمات کم میارن برای توصیف احساساتم و صحنهای که دیدم. خیلی بد بود.. ناراحتم براش. چشمهام رو میبندم و صورتش جلوی چشمم میاد. پلکهاش باز و بسته میشن؛کمی خماره. به سختی تقلا میکنه تا زنده بمونه... تقلا میکنه. در سکوت. اگر این بلا سر فرد دیگهای بیاد؟ فقط با مرگ یه گنجشک اینطور بهم ریختم... آیا وقتی نوبت افراد عزیز زندگیم بشه هم همینقدر شدید میشه؟ باورش ندارم.واقعیت نداره. من همیشه با مرگ کنار میاومدم، میتونستم قبولش کنم. البته... شاید اگر آروم،دور از چشم من بمیرن مشکلی نباشه. دیدن اینکه چطور جلوت جون میدن، دونستن اینکه میشد بیشتر زندگی کنن، اگر غفلت لحظهای نبود... آزارم میده. همه رو میده. آه... چقدر دل نازک.
میدونم. احساس میکنم افکارم "کاسهی داغ تر از آش" هستن. تمومی ندارن. یه اتفاق کاملا رایج، همیشگی و غیرقابل تغییر رو انقدر بزرگ میکنم تا توسطش خفه بشم. میدونی... تازه فهمیدم چرا اونایی که سر مزار میان اینقدر تلاش برای بد کردن حال دیگران و به گریه انداختنشون دارن. باید غم رو خالی کرد. باید تمامش رو بی هیچ تردیدی بیرون ریخت تا دیگه شرش رو گم کنه از وجودت. و بعد فقط احساس خفیف که با پذیرش تلفیق شده. قبولش کن. به زودی.