یه خانمی تعریف میکرد یه بار از دامنش یه چیزی میفته پایین. سوسک بوده. دامنشو میزنه بالا میبینه بدون اینکه متوجه بشه کلی سوسک به دامنش چسبیدن... الان انقدر این چندوقت اطرافم، تو اتاق، خونه، بیرون، خیابون، تو خونهی فلانی،تو پانسیون و... سوسک دیدم که هرلحظه حس میکنم یه سوسک میاد منو برای شلوارنوردی انتخاب میکنه و من میکشم پایین میبینم یه چیز سیاهه، عه این چیه؟ یه سوسک تو شلوارِ (مثلا اسمم) عه.
(یک دنیا از شعر "چشم باز میکنی میبینی چقدر همه جا پرنوره. عه اینجا کجاست؟ پیام نوره" و همینطور تصورات زیبا و آسودهی شما معذرت ولی من در سانحهی سوسک بینی گیر افتادم. بدبختی فقط یکی تو خونه دیدم... و بیرون بیشتر از ۵ تا!هیچوقت اینقدر جذب سوسکم بالا نبوده. منی که افراطی یا شدید از سوسک نمیترسم و در حد انزجارم فقط، به ترومای سوسک کنارته دچار شدم. هر لحظه منتظرم یه چیز تقله بپره تو بغلم بگه سلام عامو خوبی؟ میشه یه گاز بگیرمت؟)