امروز حس پوچی کردم.
*توصیم اینه نخونی. حالت شاید بد بشه،شاید زمانت از دست بره. دارم برای خودم مینویسم بیشتر پس... دلم به حال کسی که بخواد سرش شیره مالیده شه و زمان و... رو بذاره اینو بخونه و هیچی در آخر نفهمه میسوزه
دارم چیکار میکنم؟ کاری ندارم بقیه چیکار کردن و میکنن؛من دارم چیکار میکنم؟
دارم برای چی تلاش میکنم؟ برای چه هدفی؟ برای چه امیدی؟ واقعا نمیدونم و خستم از این حرفی که همه بهم میزنن. 《هیچکس تو سن تو و حتی بیشتر نمیدونه》
حرفشون مزخرفترین چیزیه که میشنوم. میدونم خیلیا نمیدونن،منم جزشون هستم... ولی اینکه نشد جواب من. این چیزی نیست که باید بگید. اگر چیزی ندارید،فقط ساکت شید. آدمی که نمیدونه در آینده چی میخواد و برای چه هدفی داره اینطور زندگی میکنه، همه چیزش رو از دست داده. منظورم مالی نیست،شاید کل روحش هم نه. نمیتونم منظورم رو برسونم... ولی یه بازندست. نمیدونی داری چیکار میکنی؟ پس داری لحظات الانت رو از دست میدی که چی؟ برای چی داری زندگی میکنی؟ نمیدونم،نمیدونم...
دارم سخت درس میخونم چون معتقدن الان تنها کاری که میتونم انجام بدم درس خوندنه، که بعدش یه رشتهی خوب قبول شم و برم دانشگاه، که باز درس بخونم و بهم میگن نگران نباش،همه چیز بهتر میشه.دانشگاه بهتره. مطمئنی؟ هرگز. دانشگاه میری اتفاقات بدتر،وضعیت سختتر،درسهای بیشتر... که بعدش؟ یه شغل پیدا کنم. بدوم تا شغلمو به دست بیارم،براش بجنگم. با خودم،با مردم،با حکومت، با شاید کارفرما و هزارتا چیز دیگه. درنهایت بازنشسته میشم و میمیرم.
راستش دیندار بودن رو این زمان دوست دار چون از غرق شدنت توی پوچی جلوگیری میکنه. زندگی میکنی برای تکامل، یادگیری، بهبود یافتن... نظریات زیادی وجود داره که بعدش چی میشه،ولی چه فایده الان فکر کردن بهش که هیچوقت قرار نیست بفهمیمش. میخوام امیدوار باشم همونطور که همیشه بودم. میدونم زندگی سخته. نمیگم همه چیز ساده باشه،هیچکار نکنیم... فقط اینکه از نظرم این راهش نیست.
《فقط خدا خوشبخته》
این رو یکی از آشناهای خدابیامرز میگفت. گاهی فکر میکنم شاید اغراق باشه ولی خب واقعا فقط خداست که چیزیش نشده اینطور که نشون میده. نمیدونم. من این روش زندگی کردن رو دوست ندارم.ازش بیزارم. بیزار؟ یعنی چی؟ نمیدونم و اهمیتی نداره چون با فقط با فکر بهش کل وجودم مثل موم شمع ذوب میشه و با زجر فرو میریزه. آره دارم اغراق میکنم. بذار یه بار دیگه صورت مسئله رو بیان کنم.
اینهمه کار،تلاش و از دست دادن عمرمون انجام میدیم که چی؟ اگر هدفی داری،خوشبحالت از آدمهایی هستی که بهشون غبطه میخورم. اگر نمیدونی،امیدوارم بفهمیش یا این دردی که من رو دچارش کرده نیاد سراغت و همینطور با سری داخل برف به زندگی نه چندان طولانی و یا ارزشمندت برای اکثریت دنیا،ادامه بدی. وای چه حرفی زدم... شبیه شرورها یا افرادی که فقط تخریب میکنن ولی مگه چیزی جز حقیقته؟ کسی به شماها اهمیت نمیده، به منم کسی اهمیت نمیده. البته باید بدونیم این "همه"، واقعا همه نیست. افرادی وجود دارن که به شما و من اهمیت میدن،ولی خب منظورم رو میدونید دیگه؟ اگر نه که اصلا حرفامو برای چی میخونید؟ ردش کنید و زمان غیرقابل برگشتتون رو هدر ندید. شاید اونایی هم که منظورم رو میدونمم بخاطر حرفهای نصفه نصفه و شلختهی من گیج بشن و نفهمن... اهمیتی نداره چون کسی کاری نمیتونه بکنه.
بازهم از موضوع دور شدم. بدم میاد وقتی این اتفاق میفته. تمرکزت رو بذار رو یه چیز. وقتی حتی تو نوشتن هم دچار از هم پاشیدگی افکار میشی چطور انتظار داری تو واقعیت درست حرف بزنی؟ بگذریم...
مواردی وجود داره که این تلاش کردن ارزشش رو داره. یه شغل که دوستش داری،زندگی باهاش لذت بخشه، زندگیت رو آسون میکنه، برات احترام میاره و... در این موارد ارزشش رو داره چون یه هدف و آیندهای پشتش هست. ولی وقتی ندونی چیکار میخوای بکنی و درآخر هیچکاره بشی یا به جایی برسی که لایق اونهمه تلاش نبوده... خب مگه احمقی؟ زندگیت رو هدر دادی. متاسفم برای افرادی که زندگیشون اینطور بوده.زندگی من هم تا مقطعی اینطور بوده و هست. خیلی چیزها رو از دست دادم. نه که بدبخت باشم. نسبت به سنی که دارم،زیادی دارم غر میزنم و همه چیز رو بزرگ نشون میدم ولی خب بذارید باور کنم منم حق دارم اعتراض کنم، احساساتم رو خالی کنم و بعد برم به زندگی همیشگیم ادامه بدم و دنبال راهی باشم تا این چرخه مزخرف رو بشکنم.
فقط اینکه زندگی عادل نیست. همیشه بدبختی پشت بدبختی منتظر یه نفر نشسته،بعضیا هم خوش شانسی باهاشون عهد بسته.دست ما نیست؟ شاید بعضیاش باشه،بعضیاش هم بخاطر تصمیمات اشتباه ماست.
این سمتی نبود که میخواستم برم. حرفام یکم فرق داشت... ولی مهم اینه دیگه به مغزم نمیان و آزارم نمیدن. باید فقط بازهم یه برنامه نصفه برای زندگیم بریزم تا فکر کنم همه چیز میتونه درست بشه،تا با حال بهتر و تو رویاهام به این زندگی واقعی ادامه بدم.
رحتی حال ندارم چک کنم ببینم غلط تایپیهام کجان یا چی رو بد نوشتم و... فقط بذار بره. البته هشدار رو اون بالا مینویسم. اصلا مگه کسی میخونه؟ کل مدت درسته با مخاطب داشتم حرف میزدم/میزنم، ولی خب همیشه اینطوره. بیخیال، حتی بخونه هم مهم نیست. در آخر که چی؟ شاید این سوالات رو باید جاهای دیگه ای تو زندگیم بپرسم.
《در آخر که چی؟》