به نحوی زمان رو از دست دادیم. زمان حضور داره،وجود داره، ولی ما از دستش دادیم. حس لحظه به لحظهی زندگیمون، گذر روزها، فصلها و اتفاقاتش. مقصر شاید ما نبودیم،شاید هم هستیم. میدونم که درمورد خودم،من مقصرم و یکی از عواملی که بهش اجازه دادم حس زندگی رو از من بگیره،همین گوشی بوده. هممون میدونیم،هممون بهش باور داریم. چیز تازهای نیست،ولی اقدامی هم براش نکردیم. هرگز نتونستم شکستش بدم. حداقل تا الان.
میگن زندگی در لحظهها جریان داره،غیر از این زندگی دیگه چه چیزی میتونه باشه؟ چیزی نمیدونم که بخوام این حرف رو تایید یا رد کنم... فقط اینکه زندگی، خب زندگیه. اصلا تابحال فکر کردید چیه؟ زندگی چیه؟ یعنی چی اصلا؟ مفهومش چیه؟ زنده بودن؟ غیر زنده بودن؟ چگونه زیستن؟ شاید هیچ تعریفی برای بیان درستش نباشه ،مگر همون تفسیر شخصی خودمون و یسری آدم دیگه.
اصلا از کی شروع کردیم به باور بیقید و شرط حرفهای افرادی مثل خودمون؟ شاید راست میگن، شاید اشتباه میکنن. ولی میگیم هنوز چیزی خلاف این رو به ما نشون نداده پس درسته... ولی دلم میخواد بگم همشون اشتباه میکردن،همشون چیزی رو میگفتن که خودشون دیدن. حقیقت چیزیه که وجود داره،حتی اگر از چشم ما پنهان باشه. خیلی بده که نمیتونیم تا زمان مرگمون به حقایق پی ببریم،مگه نه؟ یه چیز جالب درمورد اعتقاد به روز قیامت و حسابرسی هست برام و اونم آشکار شدن تمام حقایقه. ولی آیا این هم حقیقت داره؟ خیلی وقته میخوام قرآن رو شروع کنم کامل بخونم تا ببینم این کتاب چی میگه و بقیه آدمها چی میگن درموردش. دوست دارم به جهان و واقعیت پی ببرم،ولی خب فقط دوست دارم. از اینکه آدم عمل نیستم بدم میاد.
اصلا حرفهام ربطی به همدیگه ندارن. رها و درهم به انگشتهام پیام میدن برای نوشتن. مدتی شده که دیگه اینجا معناش رو برام از دست داده. در مواردی حتی نوشتن رو بیهوده میدونم. البته دلیل بیشترش اینجاست که بیشتر افراد اینجا رفتن. از افرادی که دنبال میکردم فقط دو نفرشون هنوز حضور و فعالیت دارن. حس تنهایی و خلوتی داره. درسته نمیشناسمشون یا حضوری توی زندگیم نداشتن و ندارن، ولی حس دلبستگی چیز عجیبیه. حس دلبستگی به آدمایی که زمان کوتاهی از زندگیت رو در کنارشون بودی. پس اینه اون احساس عضوی از جامعه بودن؟ یه جامعه مجازی و هرلحظه در خطر فروپاشی.