امروز عصر (درواقع الان شد دیروز عصر) بعد چندین ماه (از دی تا الان حساب کنیم) به یه جمعی از آدمها داشتم میرفتم. حسابی استرس داشتم. غر زدم که وای،نه! نمیخوام برم. کمک. و خیلی جدی بهم گفت:《این چه حرفیه میزنی؟ به عنوان جامعه شناس آینده نباید اینطور باشی.》 (درواقع رویاش اینه که من به رشتههای مربوط به اجتماع، فلسفه و یا زبانشناسی برم) منم کم نیاوردم و گفتم:《من جامعه شناس نیستم. من یه جامعه ستیزم!!! مرگ بر بشرررر!》 خندید و بعد درمورد یسری از آشناها که تا رسیدیم رفتن داخل، گفت اینا دوستاتن؟ اونام جامعه ستیزن انگار. واقعا انگار بودن -هرچند نیستن- چون تا قبلش دم در ایستاده بودن.
خب،چطور بهش بگم تنها جامعه ستیز و جامعه گریز جمع، من هستم که هرلحظه فقط میخواد از کنار آدما فرار کنه. درواقع تا قبل دی ماه خوب بودم. عادت کرده بودم بهشون و روحیه اجتماعیم بالا رفته بود که میتونستم با اعتماد به نفس با افرادی که خوش رو بودن سلام و احوال پرسی کنم و گاهی شوخی... ولی الان باز برگشتم به همون حالت فراری و یخ زده که از تو چهرش داد میزنه:《بسه!!! من خوبم تو هم خوبی. لطفا بس کن من میترسم. ادامه نده به احوال پرسی. همه چیز خوبه! بسههههههه خیلی ترسناکیییی》هرچند دوست دارم واقعا بهشون نشون بدم که اهمیت دارن و منم خوشحالم از دیدنشون -جدا از این وحشت و انزجارم از اجتماع.-
بله. من از آدما میترسم. شانس آوردم دقایق اول رو تنها با یه خانمی که پیانو میزد تو یه اتاق زیر باد کولر گذروندم. خیلی لذت بخش بود. تنها، خنک و با صدایی گوشنواز. تونستم کل استرسم رو با نوشتن خالی کنم و تا وقتی که یه آشنای نزدیکتر بهم اومد، برم بیرون یه گوشهی دیگه کنارش.
این ویژگی و اجتماع گریزی رو دوست ندارم ولی حقیقت اینه که اذیت میشم واقعا از پیش آدما بودن.مسئله گاهی صداشونه، گاهی نگاهاشون، گاهی حضورشون و گاهی افکار و حرفاشون. توی تنهایی لذت میبرم و کلی کار برای خودم دارم. الان رسما حکم کسی رو دارم که زبونش گربهایه ولی دوست داره یه چای رو داغ داغ در لحظه بنوشه و حسش کنه. واقعا میخوام اجتماعی و خون گرم باشم ولی برای یه بلند سلام دادن میمیرم.
(طعنه برانگیز برام اینجاست که توی فضای مجازی بیشتر اجتماعی و برونگرا هستم که باعث میشه فراموش کنم یه درونگرای خونه نشینم تو واقعیت. توی دنیای مجازی فرصت برای فکر کردن و پیدا کردن راهی بهتر برای بیان احساساتم دارم. میتونم با پوست کلفتی بیشتری اون چیزی که توی ذهنم هست رو بیان کنم و کمتر بترسم و کمتر تحت تاثیر بقیه قرار بگیرم چون قیافشون رو نمیبینم.(همین الان رندوم به ذهنم اومد اگر فضای مجازی یجوری بشه که در لحظه واکنش خوانندهها به متنام رو بتونم ببینم،احتمالا اینجا هم میترسم و فرار میکنم.) )
پ.ن: واقعا خیلی ناراحتم میکنه این قضیه که نمیتونم درست بنویسم. مغزم دیوونهتر از همیشه شده و جمله بندیام عجیب شدن. سه ساعت کلمات رو توی هم پیچ میدم درصورتی که روش سادهتری برای بیانش هست. پست قبلیم رو دوباره خوندم و موندم. من اینو نوشتم؟ این چه سمیه چرا جملات اینقدر مزخرف چیده شدن و تو هم گره خوردن! الان باز فردا صبح میام همین پست رو میخونم و همین نظر رو میدارم(امیدارم نه).