دیشب دوستم بخاطر فشاری که سر درس خوندن بهش میاد و یسری قضایای خانوادگی دچار حمله عصبی شد. بدنش قفل کرده بود و میلرزید و جزئیات دیگه. تا بعدش هم بدنش هنوز داشت میلرزید. بهش گفتم برو بخواب الان، بیخیالش شو. گفت نه، فکر کردی شوخیه؟ فارسی رو باید خوب بدم مگرنه فلان فلان.
میدونم خیلی به خودش سخت میگیره درحدی که این سخت گرفتن باعث میشه بازدهیش بیاد پایین ولی هنوز فکر میکنه باید حسابی بخونه. سر درس خوندن و سر یه چیزی قبول شدن داره با خودش اینکار رو میکنه. من هنوز هممقطع با اونم،هنوز دانشگاه نرفتم،هنوز نمیدونم در آینده چی در انتظارمه... ولی به نظر شما زندگی اینقدر جدی هست که کاری کنی آثارش تا مدتها بعد همراهت باشه؟ ارزشش اینقدر هست که سلامتیت رو به خطر بندازی و چیزایی رو تجربه کنی که سیستم ایمنی بدنت دیگه مثل سابق نشه؟
اینو از مادر پدرا بپرسی خیلیاشون میگن آره، چون فکر میکنن بچشون قراره فرد خاصی بشه یا میتونه به اوج برسه (ویژگی اکثرشونه)
از دکترها بپرسی که سخت با تلاششون به اینجا رسیدن اونا هم میگن ارزشش رو داره.
از مشاورای کنکور و معملما بپرسی، میگن کل زندگیته، آیندته.
ولی آدمای عادی چی؟ اکثریت مردم، کسایی که الان این مقطع کنکور و... رو رد کردن و حالا دارن زندگیشون رو میکنن. با هر نوع زندگی و تجربهای...
آیا واقعا زندگی اینقدر جدی هست که این بلاها رو سر خودت بیاری؟ اصلا زندگی رو بگذریم، آیا کنکور دادن اینقدر جدی هست که نابود بشی براش؟