خیلی یهویی به ذهنم اومد چقدر خوب میشد یه زن داشتم که واقعا عاشق هم بودیم. اون خونه مینشست، ظهر که از سرکار میومدم خونه به استقبالم میومد و کل حواس و هوش و ذکرش من بودم. یه همدم و همراه کامل و جدا نشدنی به صورت متقابل. خلاصه تمام و کمال که میگن، مال من بود(تو از آن منی و من از آن تو: )
ولی بعد دو تا چیز یادم اومد. یکی اینکه دیگه دوران قدیم نیست، دوم اینکه اصلا من زن نمیتونم بگیرم. یه سوم هم اضافه کنم: اگر به خودم بگن اینکارو کن، میزنم تو دهن طرف که آره تو میخوای محدودم کنی؟ الان میکنمت تو گونی.
خدایا شکرت که تمام راههای رسیدن به این فانتزی ناگهانیم رو به روم باز کردی.
شاید گاهی باید شکرگزار باشم برای جنسیتم که اگر بلعکس بود، شخصیت مزخرف و گندی میشدم. هرچند هنوزم نمیتونم به سادگی باهاش کنار بیام. چی میشد اگر جنسیتی وجود نداشت؟ بچهها هم لک لکا میاوردن یا نوبتی تخم میذاشتیم. یک سوم مشکلات بشر با خودشون سر جنسیت داشتنه. یک دوم دیگش هم سر کشور و ملیت و نژاد داشتن.