براتون پیش اومده؟ خب تقریبا برای همه پیش اومده تا الان.
حالم خوب بود. شایدم هنوز هست. امتحانم رو به نظر خوب دادم. داشتم با شادی و لبخند کامنت جواب میدادم که یهو یه صحنه آشنا جلو چشمم پدیدار شد. همینطوری که هستم رو تخت دراز کشیدم، دارم میخندم و حالم خوبه. تصمیم میگیرم بخوابم... هوا کمی تیره شده و نمیدونم چقدر زمان گذشته. حس کلافگی و سردرد دارم، صورتم قرمز و پف کردست از گریه. شاید خوابیدم قبلش، شاید هم امیدم رو از دست دادم. دارم گریه میکنم و به مامانم میگم که فکر میکردم امتحان رو خوب دادم. ولی این خیلی بده. خیلی! خرابش کردم. خیلی خیلی بده. یجوری واقعی بود که یه لحظه شک کردم... نکنه قبلا اتفاق افتاده و من یادم نمیاد؟ نکنه سال پیش یا سال قبلترش برای یه امتحانی اینطور شدم و حالا دارم با واقعیت الانم اشتباهش میگیرم؟
از این نوع الهامات بدم میاد. از اینکه نمیتونم تشخیص بدم یه خاطرست یا الهام بیشتر تر بدم میاد. مرز بین خیال و واقعیت گم میشه. البته که توی جواب دادن به سوالات کمکم میکنن گاهی. وقتی هم این به اصطلاح آینده بینیها واقعی میشن حس قدرت بهم دست میده.ولی تو این مورد... حتی ذرهای نمیخوام واقعی باشه.
یه چیز علمی در این مورد شنیدم. علم خوبه ولی گاهی دل آدم رو سرد میکنه. زندگی نیاز به هیجاناتی داره که علم نمیتونه تشخیصش بده و پیشبینیش کنه-البته که علم هیجانات خودش رو داره، ولی قوانینی که همیشه صدق میکنن جالب نیستن برام-. میگفت این حالت بیشتر ساختهی خود مغز بر اساس خاطرات و الگوهای زندگیت هست. یعنی براساس شرایطت میگرده و خاطراتی رو پیدا می کنه، اتفاقاتی که افتاده، چیزایی که شنیده و همش رو به یه چیز واحد تبدیل میکنه تا بتونه یه تصویری از آینده بهت بده. برای چی؟ شاید چون دوست داره حدس بزنه آینده رو، شاید چون زیادی سرخوشه و احتمال بیشتر، شاید برای محافظت ازت، چون اغلب منفی هستن. منفی هستن چون انسان برای بقا ساخته شده و همیشه باید هشیار باشه نسبت به اتفاقات. همیشه آمادهی اون اتفاق بد هست تا خودش رو در برابر بپوشونه و ازین حرفها.
حالمو گرفت این تصویری که دیدم؛ ولی خب، حداقل الان هشیار ترم که اگر واقعا اینطور شد یذره گریه کنم و نذارم تا عصر حالم بد باشه و زمانم رو از دست بدم برای امتحان بعدی.