قراره کسی باشم که تو این جامعه و آداب و رسوم شکل گرفته حسابی حرص میخوره.
مثلا دیگران خیلی از کارها رو پنهان میکنن، دروغ میگن و احساساتشون رو قورت میدن تا فرد مقابل حرف در نیاره یا بد برداشت نکنه؛ درصورتی که من واقعا نمیتونم اونقدر فکر کنم. البته خیلی فکر میکنم ببینم حرفام چقدر ممکنه بد یا خوب باشه که فرد مقابل ناراحت نشه(گاهی بازم اینکار رو نمیکنم.) ولی در کل اصلا اینقدر فکر نمیکنم ببینم میخواد بد برداشت کنه یا نه. میگم من صادق بودم، من نمیتونم دروغ بگم یا چیزی رو تغییر بدم، گاهی هم توضیحات اضافهتر میدم تا حس بدی نداشته طرف یا فکر نکنه از قصد چنین چیزی شده و... جدا ازون، من اونا رو مثل آدمای نزدیکم میبینم. چرا آدمای نزدیکت باید همچین افکاری نسبت به تو داشته باشن و بدت رو بگن؟ نمیشناسنت یا نسبت بهت بدبینن؟ اگر هم بدت رو بگن مشکل از اوناست بیشتر اوقات چون دیگه بر میگیرده به شخصیت و ذاتشون مگر سوتفاهم شده باشه.
آره خلاصه. حس میکنم اینم قبلا چیزی شبیه بهش نوشتم ولی خب هربار که برام پیش میاد باعث میشه اینقدر تازه جلوه کنه که بخوام بازم درموردش بنویسم.