اگر بجای استرس داشتن و زاری و گلایه کردم میشستم یه دور دیگه باز کتاب رو میخونم و سوال حل میکردم وضعم بهتر بود. اینا رو میدونم و میدونستم، ولی دست ازشون بر نمیدارم. یه هاله از "نمیتونی. فقط دست از تلاش بردار" و "واقعا دیگه برام هیچی اهمیت نداره" بغلم کرده و نمیذاره تکون بخورم. البته که برام مهمه. نمرهی خوب، نمرهی خوب، نمرهی خوب. همش این نمرهی خوب، رقابت، نگاههای مدیر آموزشگاهم، افرادی که دل بستن، نگاه و دیدگاهم نسبت به خودم، تمامشون دارن دیوونم میکنن و نمیذارن کمی آروم بگیرم. فقط بهجای بهم ریختن پاشو و درست رو بخون. حداقل تلاش کردی. ولی من چی؟ نکردم نکردم میتونستم بیشتر تلاش کنم. همیشه میتونم بیشتر تلاش کنم. میتونستم دیشب تا دیروقت بیدار باشم، میتونستم امروز یسری کارا رو نکنم، میتونستم ال کنم، بل کنم و هزارتا چیز دیگه. همیشه میتونستم بیستر تلاش کنم.انا هب نکردم و دیگه تموم شده. دیگه ارزش و اهمیتی نداره. نمیتونم تغییرش بدم و حق گلایه ندارم؛ پس فقط باید ببند شم و اون کتاب رو بگیرم دستم، مطالب ریزی که فراموش کردم رو مرور کنم و دوباره نمونه سوال حل کنم. آره... این فقط یه امتحان و کنکوره، اتفاق چندان بزرگ و وحشتناکی نیست ولی تحملش برام سخته. فقط امیدوارم در آینده نسبت به زندگی و اتفاقات مقاوم تر بشم. باید بشم.