برخلاف عنوان،قرار نیست متنی ادبی با ساختارهای قشنگ باشه
یه عادتی که ناشی از فکر کردن زیاد دارم، تصور موقعیتهایی هست که اتفاق نیفتادن -البته هنوز-
بارها و بارها خودم رو تو موقعیتهای مختلف میذارم و طوری که میخوام مکالمه رو پیش میبرم و راحت حرفایی که میخوام بزنم رو میگم. گاهی حواسم پرت میشه و اینقدر و اینقدر یه چیزی رو تکرار میکنم که دیگه یادم میره. گاهی هم به طرز خندهداری مکالمهی کنترل شدهی تو ذهنم اصلا مطابق میلم پیش نمیره و طوری شوکم میکنه که براش جوابی ندارم و هرقدر میگردم نمیتونم اتفاقات بعدی و حرفهایی که میتونم بزنم رو تصور کنم براش. یجورایی ناامید کنندست،تمام حرفهایی که میتونم تو واقعیت بزنم رو از قبل توی ذهنم میسازم و هيچوقت بیانشون نمیکنم. نه اینکه نگم، چون اکثرا موقعیت اونطوری نیست یا میبینم اصلا نیازی به گفتنش نیست. حرفهایی که ادامه دار باشن انرژی زیادی ازم میگیرن و مردم غيرقابل پیشبینی تر از اونی هستن که من بتونم به خودم بیام و جوابشون رو بدم. احتمالا بخاطر ضعفم توی گفتوگو با مردمه.(تقصیر خودم میدونم؟ فکر نکنم. فقط شوک ناشی از اینه که چطور مردم میتونن اینقدر ساده همچین چیزهایی رو بگن بدون فکر) گاهی یجور خشکم میزنه که طرف فکر میکنه دارم نادیدش میگیرم.
درهرحال، خیلی اوقات چیزی که میخوام پیش نمیاد،چیزهایی که میخوام رو نمیتونم بگم ولی به واسطهی مرور و تکرارش توی ذهنم، دیگه نیازی به گفتنشون نمیبینم چون اون حس سبکی رو دارم که انگار حرفم رو زدم. بی هیچ پشیمونیای
یه مثالش برای کلاس امروزمه: معلم میپرسه چه خبرا اوضاعتون چطوره؟ خوش میگذرونید بدون اینترنت؟ (تیکه میندازه و شوخی میکنه همیشه) منم با شادی جوابش رو میدم که این وضعیت یه بهشت واقعیه. بدون نیاز به دیدن آدمها و ادامهی یسری روابط.