میدونم که باید درس بخونم و امسال شرایطم فرق داره،ولی خب مثل هرسال ریلکس لش میکنم و میگم "هرچه شود خوش شود، هوای من در دستان آن است که همه باورها بر آن است"
واقعا دلم رو به خون میاره. افرادی هستن که سخت تلاش میکنن ولی به چیزی که میخوان نمیرسن،ولی یه نفر یک هزارم اونا تلاش میکنه(گاه نمیکنه) و به اون چیز دست میابه... و در آخر به اون افرادی که سخت تلاش کردن چی میگن؟ خوب تلاش نکردی،تلاشت کافی نبود، روشت درست نبود. خودمم باور دارم اکثرا روششون درست نیست،ولی خب بعضیها هم توی اون کار استعداد و مکانی ندارن. باید حقایق رو قبول کرد.
حالم از اینکه این حرفها رو میزنم بهم میخوره چون زمانی میگفتم "اینجا دنیای منه،تو دنیای من هرچیزی ممکنه جز یه چیز" بگذریم اون یه چیز چیه،مهم اینه اون یه چیز اینی نیست که دارم میگم. حالا دیگه اینجا دنیای من نیست و خیلی چیزها توش ناممکنه چون من و بقیه مردم توش ناتوانتر از اونی هستیم که بتونیم. چقدر پر از ناامیدی. حالم بهم خورد پس بذار مثبت بکنمش: کسایی که تلاش میکنید اما دیگران میگن کافی نیست... تلاش کنید و با چنگ و دندون بهش برسید چون شما چیزی رو دارید که بقیه ندارن و اون "تلاش"هست. باور کنید احترام و لذت رسیدن به چیزی با تلاش خیلی بیشتر از هرچیز دیگهای هست.
-راستش به خودم خندیدم. حالم از تلخ بودن بهم میخوره اما از دیدن چیزها به روش مثبت هم بیزار شدم چون دیدم خیلی جاها تاثیر نداره. از این تسلیم شدن و کنار اومدن با یسری قضایا شرمگینم و احساس حقارت میکنم. کم کم احساس میکنم دارم تبدیل به همون آدمای سخت و خشک میشم که منطقشون احمقانست