یکی از عزیزانش همیشه در تلاش برای دیگران بود؛آنقدر زیاد که خیلی اوقات به آسیب دیدنش منجر میشد. آن عزیز همیشه کمکش کرده، همراهش بوده... دوست نداشت صدمه دیدن این عزیز را ببیند و بخاطر این احساس عذاب وجدان داشت.
تابحال شنیدهای کسی بخاطر خواهان سلامت دیگران بودن،عذاب وجدان بگیرد؟ حال بشنو و دلیلش را بفهم.
او میترسید. دلش شادی آن فرد را میخواست ولی از طرفی... شدیدا وابسته کمکهای آن بود. پس در آخر کدامش بود؟ میخواست عزیزش سلامت بماند تا شاد باشد، یا در آینده مجبور به بهدوش کشیدن مسئولیت و بارها به تنهایی نباشد؟
او هیچوقت احساسات رو لمس نکرد. دلیل دوست داشتن دیگران چه بود؟ چرا دیگران این احساسات را داشتند؟ چرا خودش چیزی شبیه به آن را نداشت... آیا تنها آن فرد را دوست داشت چون همیشه همراه و مهربانش بوده؟ یا دلیلش از ممانعت عزیزش برای کمک به دیگران، سالم ماندن آن فرد است تا مبادا وقتی افتاده شد،خودش مجبور به رسیدگی امور خود و عزیزش شود؟ از چه میترسید؟ نه... از کدامش بیشتر میترسید؟ از اینکه آن فرد سلامتش را از دست بدهد؟ یا اینکه مسئولیت نگهداری از آن فرد بر دوشش بیفتد؟ شاید هم میترسید دیگر مثل قبل از آن "سرویس"های ویژه و مهربانانه برخوردار نشود.
بیرحمانه نیست؟ حال شاید عذابش را درک کنید، شاید هم سرزنشش کنید.