هرموقع یکی از همسایههامون خانوادش دور هم جمع میشن،آرامش کل یه محل مختل میشه. تعداد بچهها و نوهها زیاده،آدمهای زیادی هستن و باهم خوش و بش میکنن، بچهها هم هرکاری دلشون بخواد میکنن. کل خونه زیر لرزهی ناشی از دویدنهای اوناست. همسایههامون به شرط نبود خانوادش آروم هستن.اگر نباشن،کل آرامش رو شب ازمون میگیرن. دیشب سعی داشتم بخوابم ولی صدای جیغ و داد گریهی بچهها نمیذاشت. بارها دلم خواسته زنگ خونشون رو بزنم و بگم اگر به خدا اعتقا دارید و مردم دینداری هستید، بچههاتون رو کنترل کنید که آرامش یک محل گردن شماست.خداتون رو خوش نمیاد برای دیگران مزاحمت ایجاد کنید اونم نصفه شب!
حالا بخش حسرت من کجاست؟ اینکه این بچهها بیپروا و بیمحدودیت دارن بزرگ میشن. کلی همسن و سال دورشون هست،هم رو میبینن، بازی و شیطنت میکنن و کسی هم جلوشون رو نمیگیره. یکی از حسرتهای همیشگیم بزرگ شدن توی جمع هست درحالی که اینقدر سرکوب نشده باشم و بچگی کرده باشم. همیشه توی خانوادمون کل حواس به بقیه بوده،نه خودمون. شاید اگر توی یه محیط شاد و سرزنده بزرگ میشدم الان یه شخصیت جالبتری داشتم،راحتتر با آدمها ارتباط برقرار میکردم و راحتتر هم تحملشون میکردم. البته نه دیگه،اونموقع واقعا کنار من بودنشون رو دوست داشتم و بیرون رو به غار تنهایی و خلوت همیشگیم ترجیح میدادم.
همیشه بهم میگفتن ندو همسایهها اذیت میشن، بلند حرف نزن بقیه خوابن، شیطنت نکن میخوری زمین، بپا لباست خاکی و کثیف نشه، ال نکن، بل نکن و... و الان یه حصار ذهنی دارم. حصار ذهنی چی هست؟ با مثال بگم،یکیش اینکه همیشه حواسم هست لباسام کثیف نشن. حتی اگر از قبل کثیف باشن،بازهم از خاکی شدن میترسم و با محدودیت حرکت میکنم تا مبادا لباس قابل شست و شویی که دارم،نیاز به شستن پیدا کنه! ولی شدیدا دلم میخواد یه بار خاکی بشم. خودم رو بندازم زمین،نگران کثیفی لباسهام نباشم،از دیوار و درخت برم بالا و اون حصار لعنتی بدنم رو قفل نکنه.