همیشه دو قطب وجود داره. گرم و سرد، شب و روز، تاریک و روشن، زن و مرد، هیچ و همه... با اینکه به طور مساوی همه چیز تقسیم شده -یک گروه به دو دسته-، ولی بین ما موجودات بار یکسانی نداره؛ اقلیت و اکثریت داره.
اینطور بگم که نور نماد خوبیهاست و تاریکی نماد ظلمت؛ هرکدوم از این دستهها طرفدار و سوق پیداکنندهی خودش رو داره؛ولی یکدوم همیشه بیشتر و بهتره. نور بهتره، روز بهتره، مرد بهتره. دارم نظر اکثریت ما موجودات متفکر و اجتماعی رو میگم. اکثریت به عنوان یه چیز متفاوت میپندارن این رو که میگی: من شبها رو دوست دارم، تاریکی خوبه، من قطب منفی رو ترجیح میدم، من...
دقیقا منظورم اینی نیست که میگم؛ فقط اینکه ما برای هیچچیز توی دنیا تعادل نداریم و برابری براشون قائل نیستیم؛ چطور میخوایم تو مسائل دیگهای که ادعاش رو داریم، این برابری رو حفظ کنیم؟ ذهن این موجودی که وجود داره و میتونه همچین چیزایی یاد بگیره، تمایل پیدا میکنه به سمتی؛ چیزی که یک قطب مخالف داره و در این صورت دو دستگی پدید میاد. دو دستگی بین خیر و شر، بین سرما و گرما، بین زن و مرد، بین توانا و ناتوان بودن....
شاید باز هم دقیق منظورم رو نمیرسونم. هرکار کنیم،ذهن ما به یه سمت متمایل میشه. نمیتونه تعادل بین دو چیز برقرار کنه و بدون هیچ نظر و تبعیضی به این دو موضوعِ متضاد، نگاه کنه. شاید هم بتونیم تغییرش بدیم و دور از هر ذهنیتی،همهچیز رو یکسان و یکی ببینیم؛ ولی این کار هرکسی نیست.
دلیلش آیا بخاطر محیطی هست که درونش بزرگ شدیم؟ چون میدونیم جامعه چه برچسبهایی داره که هرکدوم به دو دسته کلی خوب و بد -موردپسند و ناپسند- تقسیم میشه؟ پس ناخودآگاه ذهنمون هرچیزی رو برچسب میزنه؟ شاید هم یه موضوع فطری هست؟ برای تشخیص اینکه چه کاری باید کرد و نکرد؟ اونموقع چرا به "همه چیز" برچسب زدیم؟چرا فقط اون چیزی که نیاز بود بدونیم چه باید کرد و چه نکرد رو برچسب نزدیم؟
بذار یه دور دیگه عنوان رو از نظرم بنویسم:
یک، یک و یک
البته میدونم این حرفم کلی ضد و نقیض داره.خودم همین الان با خودم تو ذهنم بحث کردم که ببین،به این دلایل میشه اینطور بود،برای همین این دو دستگی باهم فرق دارن، یکسان نیستن... ولی خب کی حال داره بنویسه؟ جدا ازون فکر کن خودت سوال بپرسی و بزنی زیرش همش رو زیرسوال ببری باز. این یه امریه که تا ابد میتونه ادامه پیدا کنه چون دوباره برای اون حرفم یه نقیض دیگه میارم و برو تا آخر...