محموله با موفقیت فرود اومد؛ ولی خلبان احساس میکنه گند زده.
بالاخره بعدچند روز که اون نیومد یا من موشک رو جا گذاشتم... بهش موشک زدم و چشماش از تعجب گشاد شد. نمیدونم واقعا ذوق کرد یا نه؛قیافش از اون دید محدودی که بهش داشتم ذوق زده به نظر میومد ولی... قبل از پرتاب موشک مکث کردم. حس کردم نیازی بهش نداره... امروز خیلی خوش بود. شاید من همه چیز رو اینطور تصور میکردم که حالش بده؟
نقابش رو خیلی محکم میپوشه که نمیدونم آیا واقعا همینقدر حالش خوبه یا تمامش تظاهره و این من رو میترسونه. نمیتونم هیچ احساسی رو درست ازش تشخیص بدم؛مگر زمانهایی که خودم چیزی رو میدونم و از کلمات تکراریش می فهمم حالش بده.
بگذریم؛حرفم این بود که بعد از تحویل محموله با رفتارم گند زدم. نمیخواستم بقیه متوجه بشن پس کلی ادا و شکلک مسخره درآوردم که هیس صداشو در نیار و... واقعا باید رعد و برق بهم زد. چرا اینطور زمانها مثل احمقها رفتار میکنم؟ بعدش تا چند دقیقه از خجالت فقط داشتم از درون آتیش میگرفتم.حتی احتمالا با کارام نتونستم منظور واقعیم رو بهش برسونم. و نارضایتی و غمِ بیشتر زمانی بود که اون آبنبات کوچولو و یادداشت کوچیک و بدخط کنارش رو با یه آبنبات ادامسی مانند خوشگل و باکلاس جبران کرد. ای آدم... واقعا نمیخوام برام جبرانش کنی. فکر بهش حالم رو بد میکنه. این حرکت رو یه شکست بزرگ تلقی میکنم.