محتوایی شامل نارضایتیها. وقتتون رو هدر ندید
سرم درد میکنه. با دادن شبهه نهاییها احساس ناامیدی از خودم دارم. یعنی خب،اولش همچین حسی نداشتم چون هنوز کتابارو کامل مرور نکردم و ازین حرفها ولی خب که چی؟ مگه تو طول سال درس نخوندم؟ که بره تو سطل زبالهی ذهنم؟ در هرحال،حس بدی بود وقتی شبهه نهایی پارسال رو دادم و خب.. مغزم رسما متلاشی شد برای حسابان. چرا اینقدر وحشتناک بود. البته از شبهه نهایی یازدهم وحشتناکتر نبود... اون خیلی افتضاح بود رسما. از خودم برای این شبهه نهاییا میپرسم که داداش... ناموسا همچین سوالایی داریم ما؟ چرا اینقدر عجیب و وحشتناکن؟ بعد بلدیشون ولی بلد نیستی!! یه جوریه فکر کنی الان از خودت باید یه فرمول جدید اختراع کنی. شایدم واقعا اینطور نیست؛من زیادی احمق بازی درمیارم. هرچیه شبهه نهایی پارسال بود یا نمیدونمچی،منو رسما هدشات کرد. تازه داشتم میفتادم تو دور درس خوندن که مغزم سوت کشید. جدا ازون گسسته خیلی وحشتناکه.خیلی زیاد. خیلی خیلی خیلی. مهم نیست تو درسشو بفهمی یا نه،همیشه سوالی ازش وجود داره که مجبورت میکنه گریه کنی تا بفهمی چه غلطی باید بکنی باهاش.(همچین کاری نکردم ولی خب کی دوست داره موقع خشم منطقی باشه؟) و جدای از اینها،انگار دارم با یه مشکل روانی دست و پنجه نرم میکنم و میخوام زودتر یه اقدامی راجع بهش بکنم ولی گیج تر و خسته تر از این حرفام. اه... راستش یاد ماجراهای مرداک افتادم. تو یکی از قسمتاش یه پیرمردی بود نمیدونم تاجر بود یا چی،یه مشکلی داشت که گاهی شدیدا تو دورهی افسردگی میرفت و یا گاهش سرخوشی مانند؟ هرچیه یه ضربهی گنده و تحول بزرگ تو شخصیتش بود و همین باعث شده بود کارایی که براش تلاش میکنه به موفقیت و نتیجه نرسن. الان چیزی شبیه به اونم. حالم خوبه،ولی یهو همهچیز مزخرفه و سگ افسردگی میاد گازم میگیره و لبم رو از جا میکنه(یکی یه بار داشت جلو یه سگه میخندید تو پارک،سگه واق کرد و پرید تو صورتش لبشو گاز گرفت پاره کرد)
اتفاقا امروز حرف این سگ افسردگی شده بود و بهش میگفتن جسی.دلم خواست واسه سگ خودم اسم بذارم.اولین اسمی که به ذهنم اومد سِجی بود. راستش اسم یه کارکتری هست ولی الان دقت کردم دیدم عین جسی هست و فقط ج و س جاشون عوض شده. درهرحال، سجی جون جدیدا خیلی بونه(بهونه) میگیره و داره روزامو خراب میکنه. یعنی خب،بیشتر از قبل داره ازار میده. اینقدر که دیگه از یه جایی میکشم کنار و فقط میتونم به در و دیوار زل بزنم و فکر کنم چقدر اسیرم. چقدر همهی آدما زندانی شدن و ما حتی نمیتونیم بفهمیم چطور و چرا؟ و اصلا به این مرحله نمیرسیم که از خودمون بپرسیم چطور باید نجات پیدا کرد؟ سرم درد میکنه... بدنم هم به طرز عنی درد میکنه داره دیوونممیکنه. هم بخاطر میزمه که باید برای درس خوندن گردنمو خم کنم هم این گوشی وامونده.
با خودم حرف زده بودم که میخوام درستش کنم و یه روتین به زندگیم بدم ولی سجی مثل یه سنگ زد و شیشهی برنامهریزیمو شکست. یه چیزی هم بود که میخواستم همون اول بگمش.. ولی هربار از اعتراف بهش خودم رو نگه میدارم. چه ایرادی داره اگربگم؟ راستش هیچ ایرادی نداره فقط دوست ندارم بگمش با اینکه خیلی میخوام جیغ بزنمش. چیز خاصی هم نیست،فقط دوست دارم بگمش.ولی بعضی اوقات حال بدم برمیگرده به یه آدمی توی زندگیم. خیلی مسخرست. مثلا فکر کن طرف بهم میگه عینکت کج شده،همین یهو حالمو خراب میکنه. عجیبه نه؟