این از تحمل من فراتره؛ ولی راستش اهمیتی برای کسی نداره.
خستم. با مشکلات روحیم دارم دست و پنجه نرم میکنم،با مشکلات جسمانیم کنار میام و با سختی تلاش به قبولشون دارم.سعی کنم با افکار و دیدگاه جهان بینیم کنار بیام، جنسیتم رو بپذیرم، حواسم به آدمهای اطرافم باشه. دوستام رو از دست ندم، ناراحتشون نکنم، هرروز صبح یه ساعت بیدار شم برم دست و پا بزنم برای تمرکز کردن و درس خوندن، تا یه ساعت مشخص اونجا بمونم و زندگی تکراریای رو بگذرونم،غیبتهای دیگران رو بشنوم،بفهمم چقدر درون آدما میتونه کثیف باشه حتی افرادی که فکرش رو نمیکردم، با بچههای پانسیون سروکله بزنم،احساساتم رو صاف کنم و جو نگیرتم، نهایی بخونم عمومی و تخصصی، کنکوری بخونم تخصصی، سوال تشریحی حل کنم، تست بزنم،امتحانایی که میگیرن رو بدم و نمرهی خوب یا کامل بگیرم،حرف بشنوم، نصیحت بشم، کلی حرفهای ضد و نقیض بشنوم، نهاییم رو هوا، کنکورم رو هوا،کشور رو هوا، آیندم رو هوا. کم مونده "سرم هم بره بر باد".
ولی میدونی؟ تا وقتی نوبت به یه مشاور،روانشناس یا حتی رهگذر میرسه... همش عادیه! همینه وضعیت همه! بخاطر استرس این موقعیت کشور و تاثیرش رو ناخودآگاهمه، بخاطر دوران بلوغمه،بخاطر کنکورمه. مهم نیست درهرحال، عادیه و باید با روشهای عادی باهاش کنار بیام.
برای کسی مهم نیست؛ چون نمیتونه کاری برام انجام بده،چون خودش هم بدبختیهاش رو داره،چون تمام حرفاشون تکراریه و من... برای من سخته. اینکه هر لحظه با این حس افسردگی کنار بیام و جلوی اشکهام رو بگیرم. مشاور بهم گفت قبولشون کنم و بپذیرم احساساتم رو... ولی چطور باید بپدیرمش وقتی چیز عادیای نیست؟ وقتی پذیرفتنش بیشتر من رو غرق میکنه؟ و خیلی راهکارهای دیگه که با شنیدنش... شک کردم که آیا اصلا وضعیت من رو فهمیده یا نه. دلم میخواد مدتی از همهچیز بزنم. از خودم، از درس، از آدما، از زمان، از مکان... همشون رو بندازم سطل زباله و حتی... گاهی میخوام کل دنیا از بین بره بابتش.
میدونی چیه؟ لااقل هنوز اینقدر خوب هستم که خداروشکر کنم وقتی قیچی از دستم افتاد،از نوک تیزش رو پام فرود نیومد و یه آسیب دیگه به بدنم اضافه نکرد.
بله اللن هم از غر زدن و کرِکِر کردن متنفرم.بدم میاد اینارو مینویسم ولی اگر ننویسم هم خفم میکنن. توصیه کرد متنهام رو کوتاه بنویسم و توصیف کنم احساساتم رو. اینم تلاش من برای کوتاه کردنش:
بد بد بد. نمیفهمن. ناراحتم میکنن و لبخند میزنم. همه حالشون بد، منم بد. من بیشتر برام مهم که من حالم بد چون من من بود نه دیگری که من نبود.
پایان رجزخوانی. (؟)