مثل شکارچی صبور، در انتظار مینشست تا موقعیتی برای حمله و چیرگی پیدا کند؛ اما طعمههایش به اندازه او صبور نبودند. به هرسو و مکانی میرفتند. بعضی شکار دیگری میشدند، بعضی هم به مرور گوشت فاسد خود را نشانش میدادند. حتی وقتی طعمهاش با میل و رغبت به سمت دیگر شکارچیان میرفت،ناامید نمیشد. او به دنبال بهترین طعمه بود.بهترین گوشت. طعمهای که به بازی او برقصد و باهم در این سلوک معقول یکدیگر را همراهی کنند. درواقع،تنها چیزی که او را میترساند عجله در گرفتن طعمه و موجودی که چنگ و دندانش را پنهان کرده بود. به شدت از درد و هرگونه زخم و خراشی هراس داشت؛حتی با اینکه میدانست که اجتناب از چنگال و نیش طعمههایش غیرممکن و ناگزیر است.
او... هنوز هم در انتظار است. حتی وقتی میداند که احتمالا تا چند روز دیگر طعمهاش توسط دیگری بلعیده میشود. شاید روزی از گرسنگی بمیرد،شاید روزی آسیبی سخت ببیند، شاید هم روزی به رویایش برسد.