مرگ سریعی داشت؛ ولی آسون نبود. درد داشت. درد کشیدم و تماشاش کردم. مطمئنم اون درد بیشتری کشید. ناتوان خودش رو به ما سپرده بود و ما... ما کشتیمش. از اون درد خلاصش کردیم چون کار دیگهای ازمون بر نمیومد. حتی صدایی ازش در نیومد. تقلاش برای زنده موندن رو دیدم. میخواست زندگی کنه... هرموجود دیگهای هم بود اینو میخواست. فکر نکنم بتونم اون لحظه رو فراموش کنم. چشمهای شفاف و دهنش باز و بسته میشدن، در تلاش برای نفس کشیدن بود و پاهاش... پاهاش ناتوان و بیجون دراز بود. فکر کنم حتی اگر هم زنده میموند،هرگز نمیتونست دوباره روی پاهاش بایسته و جنب و جوش کنه. فقط چندثانیه تحمل دیدنش رو داشتم. رو برگردوندم و گریه کردم. خیلی بیهوده... خیلی پوچ... پس بخاطر همین میگن که دو دقیقهای این اتفاق افتاد. دو دقیقه... البته که مطمئنم کمتر از دو دقیقه بود. به اندازه کافی سریع که شبیه یه خیال به نظر برسه. چند ثانیه غفلت و عمری پشیمونی در تلاش برای برگردوندن همون چندلحظه خیال تا تغییرش بدیم؛ ولی حتی خوابی هم که دیدیم رو نمیشه تغییر داد،چه برسه به واقعیت.
اینجا دوباره ذات انسان رو دیدم. گریه کردم ولی بعد خودم هم فراموشش کردم. دو دقیقه جون دادن رو با یک دقیقه گریه تلافی کردم و تموم شد. هیچوقت وجود نداشته.
خداحافظ مربا. راستش هرگز فکر نمیکردم اصلا بخوام سرت احساساتی بشم،چه برسه به گریه. متاسفم که نتونستم ازت مراقبت کنم. سرنوشت همه مرگه... میخواستم بیشتر زنده نگهت دارم؛اینکار هم کردم؛منتها هنوز هم میتونستی بیشتر ورجه وورجه کنی. درهرحال مربا، موجود معصوم و مظلوم... شاید همون اول باید میمردی و من با این دخالتم تو رو به این مرگ وا داشتم.
احساس بیعرضگی میکنم که نتونستم زنده نگهت دارم. حتی اگر یه حادثه ناگهانی برات رخ داد... باز هم این من بودم که مسئولیتت رو گردن گرفتم.
《به این امید که انسانها یاد بگیرن تو کار طبیعت دخالت نکنن و دل نبندن.》