عاشق انتخاب عنوان برای پستهام هستم. گاهی کمتر به ذهنم میاد چی بذارم ولی اینبار واقعا نمیدونم چی بذارم. آلزایمر؟ فیلم؟ گریههای شبانه که مسخرهاش میکنم؟ فیلم او، زندگی ما؟ نمیدونم. راستش دیلیم تو تلگرام هم اسم نداره چون به نظرم بیهودست. اسم تنها یه نشونیه که بهم دیگه بفهمونیم منظورمون چه چیزیه. برای بعضی چیزها به نظرم نیازی به اسم نیست. شایدم باشه؟ نه،امیدوارم تو این مورد با خودم و عقایدم جنگ نکنم.
بحث اینجا بود، مادرم صدام زد که یه فیلمی رو باهم ببینیم. اولش دلم نمیخواست ولی خب مجذوبش شدم. از خیلی جهات احساس و لمس کردم فیلم رو، انگار خودمون رو دیدم با یسری تغییرات. مثلا اگر تو یه کشور دیگه بودیم،شاید زندگی اونا میشد زندگی ما.
فیلم درمورد پیرمردی بود که آلزایمر داشت و دخترش نمیتونست این رو قبول کنه. میخواست دختر خوبی برای باباش باشه،مادر خوبی برای دخترش، همسر خوبی برای شوهرش... نمیخواست کوتاه بیاد و زحمت میکشید. واقعا مامانم رو دیدم.هرچند با این تفاوت که براش هنوز هم گاهی پذیرش آلزایمر داشتن پدربزرگم سخته و هنوز برای نگهداری از اون سخت تلاش میکنه و از همه چیزش میزنه؛ از سلامت خودش حتی که این واقعا آزارم میده... اون وسط حتی نوهی پیرمرد رو شبیه خودم دیدم. یکم شرایط فرق میکرد منم مثل اون میشدم. بگذریم. خیلی موارد دیگه هم هست که میخوام بهشون اشاره کنم ولی دیگه زیادی شخصیه فکر کنم؟ راحت نیستم دیگه در این حد.درواقع هیچکس شاید نباشه؟ ولی دوست داشتم اینقدر بیخیال بودم که زیر و روی قضیه و هرچی تو سرم بود رو میریختم بیرون بدون اینکه کلماتم رو چینش کنم. واقعا چه فرقی داره اگر آدمهایی که نمیشناسن من رو،ندیدنم و تاثیر بزرگی روی زندگیم ندارن چیزی درموردم بدونن؟ اونموقع عین احمقا میرم حرفامو به آدمای آشنا میزنم که بابتشون زندگیم رو به آتیش میکشونن با قضایای بعدش و کارایی که واقعا درکشون نمیکنم.
داشتم میگفتم. پیرمرد وقتی میفهمه بیماریش جدیه میخواد بره دنبال عشق زندگیش مارگارتا و نوهش مچش رو میگیره و باهم دیگه راهی سفر میشن. درآخر کل خانواده به راه کشیده میشن ولی هی به مشکل برمیخورن برای پیدا کردنش. بقیش رو نمیگم اسپویل نشه.
اون اواخر نشون داد چطور آلزایمر پیرمرد رو از پا درآورد. صحنات کوتاهی بودن، درحد یه آزار و اذیت، یه مقاومت، ولی تک تک رفتارهاش و هر تغییری تو رفتارش ما رو یاد بابابزرگم انداخت. تونستیم سختی و درد پشت هرکدوم از اون لحظهها رو حس کنیم. تمام مدت قیافه بابابزرگم جلوی چشمم میومد و با این پیرمرد همپوشانی پیدا میکرد. وقتی گیج شده و بیهدف به یه جا خیرست، خانوادش رو نمیشناسه، به زور باید بلندش کرد مگرنه خودش نمیتونه عمل رو به دست بگیره و...
در آخر گذاشتنش خونه سالمندان و خب... به نظرم خوب کاری کردن. شرایطشون بالاخره سخت میشد. قضیه ما یکم فرق داره،ولی بازهم. تو کل مدت که روند پیشرفت آلزایمر پدربزرگه و رفتارهای دخترش رو نشون میداد داشتم به زور جلوی خودم رو میگرفتم گریه نکنم. برگشتم و دیدم وضعیت مامانم از من بدتره. حداقل امیدوارم این فیلم کمی بهش یاد داده باشه که باید یسری چیزها رو بپذیره و اینقدر آدم خوبی نباشه.