نه که خودش بترسد، دیگران او را میترسانند.
از تفاوتهای جزئی که بگذریم، هرنوع تفاوت دیگری که خلاف "عام"و "اکثریت"باشد، یک کجروی(کلمهی درستی نیست. چیزی نزدیک بهش پیدا نکردم) حساب میشود و جای تاسف برای آن فرد وجود دارد. گاهی با کلمات "طفلکی" تفکرمان را درموردشان آغاز میکنیم و یا با "واقعا که" به منظور رد و طرد آن فرد.
باید پرسید چرا آدمی نمیتواند تفاوت را بپذیرد؟ من هم نمیدانم. شاید چون همیشه گمان میکند حق با اوست و عقلش به بهترین نحو و راهحل گواه میدهد. پس همیشه حق با اوست و شیوهی او خوب است. اگر کسی تلاشی متفاوت میکند،راه دیگری را میآزماید، نوع دیگری پوشش دارد، اعتقادش چیز دیگریست، وظیفه ماست که او را به راه درست بکشانیم و یا بهتر است از آنها دوری کنیم تا مبادا پلیدیاش گریبانگیر ما شود.
همیشه این جمله و منظور پشتش درست بوده. اعتراف به نادانی خودش نصف راه است. اگر اعتراف به نادانی کنی، حرفهای بقیه را می شنوی و تفکر میکنی. شاید قسمتی از مشکلات بشر همین گمان و اطمینان به دانایی و فهم هست.
من قبول دارم حرفم درست است و اگر کسی مخالفت کند، از روی کم دانستن اوست. البته که من هم اینطور فکر میکنم. منم یکی از آنها هستم که از وجودشان بیزارم. ولی احتمالا باید تلاش کنم تا فکر کنم این حرفهام اشتباهه و قبول کنم به طور حتم درست نمیگم.