یکی از چیزایی که همیشه از گفتنش خودمو منع میکنم و ناراحتم میکنه، اینه که دوستام مجازین. نه که مشکلی از اونا باشه، فقط اینکه از این حقیقت که توی واقعیت دوستی ندارم اذیتم میکنه. حس این رو داره که از واقعیت فرار کردم به دنیای مجازی. ولی راستش حقیقت اینه که دوستایی رو پیدا کردم از جاهای مختلف که واقعا دوستیم. میدونی، واقعا دوست!
آدم سختگیریم توی کسی رو دوست صدا کردن و اکثرا سر همین بقیه بعد مدتی حوصلشون سر میره یا چی، دور میشن ازم. خیلی اوقات یسری از همکلاسیها و یا آدمهای جاهای مختلف که تازه مدتیه اشنا شدیم من رو رفیق و دوست و... صدا میزنن. نمیدونم چطور بهشون بگم که دوستیم؟ واقعا فکر میکنی دوست چیه؟ اینکه طرف آشنات بود و کمی خوش و بش کردید دوستید؟ و واقعیت هم اینه که دو روز بعد میبینی داره پشت سر رفیق و دوست چند ماهش بد میگه یا قطع ارتباط کرده.
گاهی میگم کاش مثل اکثر اونا، دوست برام اینقدر چیز ناچیز و بیخودی بود که به هرکی دم دستم بود بگم دوست. اینطوری لااقل یکم خوش میگذروندم تو زندگی و با این دوستای دو روزه میرفتم بیرون و اینقدر حرص نمیخوردم از دست آدما. هرچند واقعا نمیتونم تحمل کنم چون اگر دل ببندم،چیزی عمیق و شدیده. شاید دوستام مجازی باشن(هرچند نصفشونو دیدم) ولی باز دوستم هستن. واقعا دوست! ولی به جاش همکلاسیام دوستم نیستن، فامیلمون که از بچگی باهاش بزرگ شدم به سختی دوستمه، بغلدستی مدرسم دوستم نبوده، اونی که باهم سلیقه مشترک پیدا کردیم و راجع به چندتا چیز حرف زدیم دوستم نیست. اونا دوستای من نیستن. ازشون انتظاری ندارم و خودم رو درگیر نمیکنم چون بعد مدتی واقعا میفهمی میتونن برای تو دوست باشن یا نه. چون معتقدم بعضیا هرقدرم دنیا یا خودشون تغییر کنن، نمیتونن باهم دوست باشن.
درهرحال... الان دلم شکسته که دارم اینا رو مینویسم چون باز هم بهم ثابت شد علیرغم این حرفام، هنوز یسری تو واقعیت رو دوست خودم میدونم و اونا با کاراشون واقعا خردم میکنن. من اونا رو دوست میدونم و با کارها و رفتارشون هربار با خودم میجنگم که آیا واقعا بگم دوستیم یا نه. اکیپ حضوری عزیزم، کسایی که میگن دوستیم، همیشه بدون من کاراشون رو انجام میدن. بدون من میرن جایی، بدون من اتفاقات رو برای هم تعریف میکنن، میخندن، مهمونی میرن، خونه هم میرن، چت میکنن و آخر من میشم اونی که هیچی نمیدونه و همین مشکلات همیشگی و مزخرف. امشبم رفتن بیرون و حتی یک کلام نباید از دهنشون در بیاد آهای فلانی، میای بریم بیرون به این مناسبت؟ (یه مناسبت برای هممون بود!) همشون بودن جز من و یه نفر دیگه چون اون دوره. ولی من چی؟ من چسبیدم بیخ گوشتون. من درست کنارتونم و حتی از لحاظی به بیشترشون نزدیکترم.
باشه اصلا بگیم میخواستن خودشون برن. ولی این خودشون رفتنه همیشگیه! همیشگی جز یسری موارد خیلی خاص که همه رو میخوان دور هم جمع کنن. خب واقعا به آدم حس اضافه بودن دست میده. وقتی اینکارا رو میکنن چطور میتونن طرف مقابل دوست خودشون بنامن؟
نمیدونم دقیق... شاید از نظر خیلیا دلیل ناراحتیم بیخوده، یا شاید اصلا به اونا حق میدن. با من حال نمیکنن؟ شاید واقعا حال نمیکنن. بالاخره باید به قضیه از دو طرف نگاه کرد. من و اونا علایق مشترکی نداریم و کمتر باهام ارتباط میگیرن ولی خب همیشه کنارشون بودم. نه مانعی بودم نه چیزی. رفتار و کاری داشتم که بخوان ازم دور بشن؟ مثل همیشه بودم. با اونا خوش برخورد و گرم هستن، با بقیه هم هستم، با بعضیا کمی سردتر. نمیدونم، روابط بین انسانی خیلی گیج کنندست. نمیتونم بگم مشکل از کجاست جز اینکه واقعا من و اونا برای کنار هم بودن مناسب نیستیم. کاش میتونستم این روابط رو تموم کنم یا شاهد این چیزا نباشم. شاید یه روز بتونم یه دوست توی واقعیت پیدا کنم. از غم خندم میگیره.
جالب اینجاست این دومین پستم با همین مون تکراریه. دوست و این گروه حضوری که باعث دق دلیمه. عالی! از نوشتن چیزای تکراری متنفرم ولی زندگی مگه چیزی جز از تکرار گذشتست؟