از بحران هویت گذشتم و به بحران سلامت مستقیما فرود اومدم. بعدش با بحران شیمی و در آخر هندسه رو در رو میشم. و بحران بعدی و نهایی که تا الان دغدغم بوده، کنکور رو هم میگذرونم. شاید بعد این بحرانها کمی نفس راحت بکشم، ولی اگر جنگ نشه و همهچیز بر باد فنا نره. دوستم رو دیدم که رفته خارج و بعد از یکسال سختی کشیدن تونسته با زندگیش کنار بیاد و لذت ببره. براش خیلی شادم و برای خودم کمی احساس ناراحتی. البته نه نسبت به اون، نسبت به اینکه کشور به کشور چقدر زندگیها و دغدغهها فرق داره.
این بحرانها رو بگذرم، باید با خواب دست و پنجه نرم کنم. یجوری خستم که همش میخوابم. از امتحان اومدم خوابیدم،الانم دلم میخواد سر بذارم به بالشت و بخوابم. صبر کن و ببین که این دوشنبه و بعدش اون پنجشنبهی نحس تا جمعه ظهر چطور میخوابم و انگشتام رو به زندگی نشون میدم.