دیگه دانش آموز نیستم! بیشتر عمرم رو دانش آموز بودم. فقط ۶ سال یه بچهی آزاده (البته تحت مراقبت، نظارت و محدودیتهای تمام بچههای خردسال) بودم و ۱۳ سال دیگش رو در نقش یه دانشآموز گذروندم. (پیش دبستانی هم حساب میکنم)
امروز بعد از تموم شدن آخرین امتحان احساس شادی خیلی زیادی داشتم. دیگه نیاز نبود تو اون فرجههای محدود تمام توانمو بذارم برای حفظ و فراگرفتن نکات امتحانی که درهرحال عدالت چندانیم تو آزموناش -و روندش- وجود نداشت.(طبیعتا، عدالت هیچوقت وجود نداره و نخواهد داشت. عمل کردن به عدالت به طور گسترده ممکن نیست از نظرم؛مگر ما معنی عدالت رو اشتباه برداشت کرده باشیم.) خوشحالیم از این بابت بود که دیگه نباید به کتابهای خشک فکر میکردم، به اتفاقاتی که توی مدرسه میفتاد و البته! به اون کابوسهای ممانعت خانوادم برای فقط یه روز مدرسه نرفتن قرار نیست برگردم.
با تمام این اتفاقاتی که سالها تو مدرسه برام افتاد -اعم از خوب و بد- درکل حسی مربوط بهش ندارم. یعنی، خوشحالم چون این وضعیت دردناک روزهای امتحان و استرسهای بیهوده تموم شدن ولی این شادی چندان هم مربوط به مدرسه نیست بلکه مربوط به تبعاتش برامه¹.
اگر دوستم نمیگفت اصلا دقت نمیکردم. نه اونقدر برام کابوس بوده مدرسه که ازش متنفر باشم که همیشه با درد ازش یاد کنم و نه اونقدر دوست داشتنی بوده که دلتنگش بشم. دلتنگ آدمهاش هم نمیشم چون افراد چندان خاصی رو اونجا نداشتم. تنها چیز مهم و دلگرم کننده مدرسه برام زنگهای ورزشش بود یا زمانهایی که معلم بهجای درس دادن بهمون اجازه میداد بریم حیاط و بازی کنیم. عاشق خاطرات والیبال بازی کردنامونم. بچههای مدرسه بیشترشون بازی بلد نبودن پس بازی خوب نمیچرخید ولی صحنههایی میدیدی که باعث میشد همونجا بشینی و تا صبح بخندی. طوری توپ رو دریافت میکردن که انکار دارن باله میرن یا حرفایی میزدن که حس میکردی تو یه نمایش تلویزیونی هستی نه واقعیت. اون هیجان والیبال بازی کردن، زمانی که موقع سرویس زدن -که کاملا عادی و طبیعی باید باشه اینکار- جوری تشویق و شادی میکردن انگار بازیکن تیم ملی هستی، زمانایی که تو و یه فرد قدرتمند دیگه باهم میفتادید و از دو طرف تور، همدیگه رو هدف قرار میدادید، زمانایی که توپم میخورد تو صورت یکی یا یهو مینداختیمش میرفت بیرون مدرسه و یا بالای درخت(از شاهکارهای بنده بین دو شاخه توپ مونده بود) و استرسش همونموقع که وای، یه توپ بالای پونصد تومان رو نابود کردیم، اگر برنگرده باید جبرانش کنیم، زمانی که با جون دل میدویی توپ رو بگیری تا بازی ادامه پیدا کنه حتی با اینکه میدونی بقیه نمیتونن اون توپ نجات پیدا کرده رو به خوبی سمت حریف پرت کنن و تمام این نکات ریز و درشت شیرین و دردناکش! عاشق تمام اینا هستم. دلم فقط برای این تجربه و خاطرات تنگ میشه مگرنه دیگه من چیزی ندارم از مدرسه که ارزش داشته باشه...
ولی واقعا افرادی توی کلاسام حضور داشتن که همیشه باعث خنده دیگران میشدن بخاطر شخصیتشون. (گاهی عمیقا دلم میخواست شخصیتی به روشنی و اجتماعی بودن اونها داشته باشم. چی میشد منم میتونستم اونطور بخندم، اونطور بیمهابا حرفم رو بزنم و اعتماد به نفسی داشته باشم که یک جمعیت رو بگردونه؟ اما خب،در نهایت من همینیم که هستم. تغییر خصلتها خیلی سخته.خیلی!) اون افراد از شانس خوبم همیشه والیبال رو انتخاب میکردن و سر همین میگم اتفاقات خندهدار زیادی وجود داشته. دلتنگ اون افراد و اون احساسی که به وجود میاوردن هم میشم... ولی خب نه چندان. فقط در حد خاطره که زیاد فرقی نمیکنه بود یا نبودش.
درهرحال! دانش آموز بودن خداحافظ!! ناراحتم که کمی بعد قراره تبدیل به دانشجو بشم و دوباره تو این چرخهای که رنگ یه پدیدهی طبیعی گرفته (اثرات هویت هنوز رومه) شرکت کنم. میخوام این زنجیره رو بشکونم و به تمامی پدیدآورندههاش لعنت بفرستم. امیدوار بتونم همتم رو به کار بگیرم و از این راه بیام بیرون. گاهی احساس میکنم اینکارا چیزی جز اتلاف وقت و با هدف نابودی بشر نیست.(یک دنیا توطئه شرمنده. حال ندارم توضیح بدم منظور دقیقمو) باید ادامه داد و راهی پیدا کرد. حداقل این یکی دوماهی که یه آدم نسبتا آزاد حساب میشم رو باید درست بگذرونم.
¹.البته،هرچیزی مربوطه به چیزهایی که با خودش به همراه میاره. مدرسه اسم یه مکان هست که اتفاقاتی مشخص شده توش رخ میده که هرکدوم نتایج و عواقبی دارن. پس یجورایی اون نتایج و عواقب باز هم مربوط به خود مدرسه هست؛ چه بگیم کلمه و چه بگیم مکانش، چون درحال حاضر چشمه از اونجاست.
خوابم میاد! شاید از رو عقده باشه ولی میخوام شببیداری کنم و بعد کاملا بیقاعده توی زندگیم بخوابم... ولی خب افسوس اینقدر شدید نیاز به خواب دارم که این بیقاعدگی رو باید تو روزهام انجام بدم چون خواب شبم باز هم کافی نیست. علیرغم اینکه تا ساعت ۷ عصر(؟) خواب بودم امروز ولی باز از خستگی جان ندارن.