فقط یه مستند و آهنگ بود... ولی طوری حس میهن پرستی و این شور رو به روحم انداخت که نمیدونم چطور کلماتی برای وصفش هست. شیرین و پر هیاهو هست، مثل امید، مثل رویا... ولی دل آزاره. من هنوز دربرابرش حس مقابله دارم. حس عجیبیه این میهن دوستی،وطن پرستی و ملیت داشتن. خیلی دلنشینه ولی نمیتونم دوستش داشته باشم. شاید اگر وضعیت کشور و مردمانمون بهتر بود میتونستم به این چیزی که درش نقشی نداشتم افتخار کنم و شاد باشم. فقط دل و روحم بیشتر فشرده و آزرده میشه که از کجا به چی رسیدیم و چطور داره نابود میشه.
بیا بگیم جهنم و بهشت وجود داره... نه اصلا بگیم انسانیت درونم جوش میزد و یا اصلا هرکاری کارما داره... آیا حاضر میشدم گناه رو به جون بخرم و تمام این آدمهای پست رو بکشم تا این کشور و ملیتی که بهش دوخته شدم،به شکوفایی و شکوهش برگرده؟ نمیدونم... چون نه یقین کاملی دارم و نه این اتفاق میفته. چطور میتونم همشون رو بکشم؟ (بدترین سناریو اینه که همهی ما درواقع یه نفر و یه روح هستیم که این دیگه واقعا زیادی وحشتناک میشه.تصور کن همچون آدمایی باشی یکبارم شده با اون عقاید و کارها...)