دوباره همون قضیه،همون اتفاق. روحم بهش عادت کرده. میدونه که میزنن، میدونه اگر چیزی بشه کاری نمیتونیم بکنیم و اینکه نزدیک ما چیزی نیست که بزنن. میدونم صداها دوره ولی همچنان از شدتش میلرزیم. تمام تلاشمو کردم بخوابم. همه چیز رو خواستم عادی جلوه بدم ولی خب،خانواده باهام همنظر نبودن. هرلحظه بیشتر جَو میدادن و با کارشون قلبم بیشتر سنگینی میکنه. فکر میکنن شجاعم ولی فقط سعی به آروم موندن دارم تا شاید این قلب و جسمم که عادت نکرده،آروم بگیره و دچار سکته قلبی نشم(که از درد امشب،فکر کنم تا چند قدمیش بودم)
مهم نیست اطرافتون بزرگساله یا کوچکسال. لطفا جو ندید و با هر ضربه و زدنی صدایی از خودتون در نیارید. من میخواستم بخوابم اما حالا همشون بیدارن. یکی از یکی بدتر و پر سروصدا تر.
۱۰ دقیقه گذشت و تازه این درد کم کم داره فروکش میکنه.واقعا وحشتناکه تاثیری که این جنگ کوفتی رو زندگیامون قراره بذاره. اینا تموم میشن و میرن... من با این تروما و ترس چیکار باید بکنم؟ با درد توی قفسه سینم وقتی چیزی محکم بهم کوبیده میشه باید چیکار کنم؟
اصلا اینکه آتیش جلوی چشمهامونه یا دود دوباره شهر رو بعد کلی بارون برداشته برام مهم نیست - یعنی بار روانی روم نداره- فقط این جسم مسخره و سوسول مامانی هست که با هر صدا خودشو لوس میکنه و تاوان ملوسیتش رو با درد باید بدم.
باید صداش کنم تروما؟ اگر آره،پس کی و چطور این تروما رو میتونم تبدیل به روزمرگی کنم؟(باهاش میارزه و مقابله کنم)