نمیدانم تا به الان کسی این را بیان کرده است یا نه... اما مهربانی دل را میزند، همانگونه که شیرینی؛ البته مقدار زیادش.
شیرینی همیشه نشانی از زیبایی،نشاط و زندگی داشته است. اما اینچنین که زیادت کند حال ناخوشی میابی و دندانهایت را از دست میدهی. داستان مهربانی و دلسوزی نیز همین است.فردی از فرط مهربانی خالص به دنبال نیکو کردن است تا دیگران را شاد کند، مايحتاج آنها را فراهم آوَرَد و دیگران را زنده سرپا نگه دارد؛ اما میبیند همچنان کسی خوشحال نیست. مهربانیاش از سر لطف است، یک کار کن تا ده تای دیگر را برگرداند ولی چه کسی اهمیت میدهد؟ همچنان یکی میگیرد و ده تا پس میدهد. برایش هم مهم نیست چرا که برای دلش اینکار را میکند؛ ولی اطرافیانش این را نمیفهمند. این فرد عزیزانی را دارد که سخت نگرانش هستند و میخواهند در برابر هر سختی در امانش نگه دارند. خندهدار است. از سختی دور نگه داشتن کسی که خودش را برای دیگران به آب و آتش میاندازد؟ همه رفتار خوبی با او دارند اما کم کم، دیگر عزیزانش شاد نیستند. چکار کند؟ میخواهد آدم خوبی برای عزیزانش باشد. بیشتر بهشان برسد؟ کادو بخرد؟ چه کار باید کرد؟؟ چرا آنها ناراحتند؟ چرا هرکار میکند آنها بیشتر شاکی میشوند؟ مگر با خوبی کردن همه شاد نمیشوند؟ چرا عزیزانش از اینکه به دیگران کمک میکند ناراضیاند؟...