عزیزش مهربان و دلسوز است؛ آنقدری که نگرانش میکند.
هر آدم در زندگیاش برای دیگران سلسله مراتب و اولویتهایی دارد؛ ولی برای عزیزش همه یکسان هستند و این مهر و محبت به طور عادلانه بین همه تقسیم میشود؛که بسیار ناعادلانه است.
نگران است،چرا که آن فرد خودش را به آب و آتش میاندازد تا مبادا کسی اخم بر چهرهاش باشد یا نکند یکی دلش بگیرد. این افراط در مهربانی،افراط در دلسوزی و سادگی او را شکنجه میدهد. خودش را در راه دیگران نابود میکند، دیگرانی که جایگاهی در زندگیاش ندارند. با فکر به این قضیه دلش برای او به درد میآید. چرا باید خود را فدای ناشناسهایی کند که هیچکار برایش نمیکنند؟ هر روز از شدت کار به نابودی کشیده میشود و حال، بعد از سالها شکسته شده است. محبوبش سوخت شد و سوزید. بارها تلاش کرد جلویش را بگیرد ولی گوش شنوایی وجود نداشت؛ دل سخت و سنگینی هم وجود نداشت.
آن فرد طاقت غم و خشم دیگران را نداشت،پس شاید اگر ناراحت میشد دل عزیزش به رحم میآمد و از این تلاش بیهوده برای دیگران دست بر میداشت. اشتباه میکرد. همه برای محبوبش یکسان بودند و این «همه» و «دیگران» تعدادشان از او -یک نفر- بیشتر بود.پس تنها چاره را در دعوا دید. هیچکدامشان کم نمیآوردند. هر روز و هرروز دعوا میکردند؛ سر کارهای کوچک گرفته تا کارهای بزرگ. این دعواها برندهای نداشت؛هردویشان بازنده بودند. گاهی میتوانست جلوی او را بگیرد و گاهی هم نمیتوانست؛ تنها چیز همیشگی، فشار عصبی و غم بر دل هردوی آنها بود. روزهایی میشد که عزیزش گریه میکرد، روزهایی هم خودش از فرط خشم و غم میل به نابودی و صدمه رساندن به خودش را داشت. چه باید میکرد؟ اگر نمیتوانست جلوی آن را بگیرد... نزدیک ترینش از بین میرفت. بلد نبود مهربانیاش را نشان دهد اما حداقل میتوانست جلوی این کارها که به او آسیب میرساند را بگیرد؛ مهم نبود اگر برچسب بیرحم، خشمگین و یا حتی روانپریش بهش میچسباندند، تنها مسئله مهم برای او سلامت عزیزش بود.