ناراحت کنندست. کی میخوام بفهمم اینجا رو باید واقعیت بدونم؟ امسال چرا اینطوریه؟ واقعا بیشتر از هر زمان دیگهای مهمون و آدم میاد و میره و خانوادم پاشون رو کردن تو یه کفش که حتما باید بیای. من، من باقی موندم با نرفتن به اون مهمونی قبلی... ولی این تولد چی میگه این وسط؟؟؟؟ مسخرم کردید خدایی؟ تولد دوتا بچه فسقلهی دبستانی نشده برم به زور؟ که بشینم چی؟ دست بزنم براشون؟ نمیدونم چرا نمیفهمن من واقعا خوشم نمیاد. حداقل اینطور نیست بگم وای به فکرم هستن افسردگی نگیرم،برم بیرون دلم شاد باشه. با اینکارشون بدتر دارن افسردم میکنن.
یدبختی حتی با خیال راحت این حرفا رو نمیگم چون حتی نرم هم درس نمیخونم. جدی بگیر دیگه این وضعیت رو. کل زندگیم به کنکور بسته نیست ولی میخوام توش تلاش کنم و شده بگم حداقل پنجاه درصدمو گذاشتم... ولی حتی ۲ درصدم براش نذاشتم.
هیچی از سیاست نمیدونم؛ ولی مگه میشه ایرانی باشی و سیاسی نباشی؟ یا حداقل دربارش نظر ندی؟
آتشبس موقت؟ با اینکه جنگ دوست ندارم ولی این آتشبس هم دوست ندارم. تکلیف ما رو مشخص کنید! الان دوهفته باز کلی تو اضطراب و گمانهها باید بگذرونیم که ببینیم اینا میخوان چیکار کنن.جنگ تموم میشه؟ نمیشه؟ چه کسی میمونه، چه کسی میره؟بعدش قراره چه بلایی سر ما بیاد؟ تنها باید صبرکنیم و صبرکنیم تا برسه به زمانی که دوباره باید صبر کنیم تا ″ببینیم چه خواهد شد″. هرکی هم یجورایی نقشخود در جنگ بیند؛ ایران در شکست امریکا و امریکا در پیروزی مقابل ایران (مثلا خواستم ضربالمثله رو تغییر بدم با مفهوم متفاوت).
حداقل خوبیش برای مردم دوهفته آرامش و اطمینان خاطره که جایی قرار نیست بترکه و آوار بشه. بالاخره آدم باید چیزهای خوب روهم شده از توی ماست گوه رنگی زندگی بکشه بیرون.
چه وحشتناک که حتی از خواب و رویابافی هم خستم. نه که ازش زده شده باشم، فقط دردناکه که این خواب هم تموم میشه، این رویا هم سوخت میشه، باز دوباره فرداش باید از خواب بیدار شی و توی واقعیت زندگی کنی. دنیای خواب،من باید اینقدر توت زندگی کنم تا حالم ازت بهم بخوره؛ ولی زندگی اونقدر بهم زمان نمیده تا این حس رو تجربه کنم و با آغوش باز به واقعیت پناه ببرم؛ پس تو فعلا پناهمی.
بخواب... شاید زمانی خواب تنها به منظور شاداب کردنت برای ادامه روزگار باشد،نه آرام کردنت.