به عنوان یه خونه نشین، متوجه شدم که چرا بقیه اینقدر عاشق بیرون رفتنن و اگر یه مدت خونه بمونن آزرده میشن.
رفتم جایی که قبلا نرفته بودم! و کارهایی رو کردم که قبلا نمیکردم و روم نمیشد. درواقع، ممکنه خیلیهای دیگه هم نتونن اون کارها رو کنن؟
از غیر منتظره ترینش برای خودم این بود که به آقای راننده قطار مترو دست تکون دادم. بعدش که خواستم سوار شم از جایگاهش اومد بیرون، منم ترسیدم سریع دویدم. چرا اینکار رو کردم؟ نمیدونم. واقعا هیچ فکر و دلیلی پشتش نبود. یهو به خودم اومدم دیدم دارم دست تکون میدم.
بعدیش این بود به یه خانومی خوشگل تو مترو دستبندمو نشون دادم و گفتم نگاه،دوتامون دستبندمون ستاره داره. اگر ایستگاهی که پیاده میشدیم یکی بود، تو این فکر بودم برم شمارش رو بگیرم و تنها دلیلش این بود تا با خودم و ترسهام مقابله کنم و پوست سخت به کارهام ادامه بدم. برای این قضیه حتی به یکی گفتم چیزی که دستش هست رو بهم نشون بده با اینکه نمیخواستم بدونم چیه.
بعدی، از یه راه میانبر اومدم.اولش خسته بودم و میخواستم از مسیر صاف برم نه پلهها؛ کسی که همراهم بود پرسید چرا ازاینجا داری میری؟ به شوخی گفتم میخوام ازین میلهها بپرم اونور و خب واقعا اینکار رو کردم! اولش شوخی بود ولی دیدم به صرفه تره واقعا. به جای کلی پیچ و خم و مسافت زیاد، از سکو رفتم بالا و از بین میلهها رفتم اونطرف. خیلی حس خوبی داشت.بی قید و بند بودن و راهی رو انتخاب کردن که کسی ازش نمیره.
این چندسال آدمها خیلی خوشگل شدن و تیپهای جالبی میزنن. نصف امروز کارم این بود که بگم وای،چقدر این آدمه خوشگله، وای چقدر نازن، موهاش رو نگاه و... جدا از اون فهمیدم که چقدر توی بیرون،امروز یه نفر دیگه بودم. هرکی من رو میدید مطمئنا فکر میکرد که چقدر برونگرا و اجتماعی هستم،چقدر پر انرژی و... درصورتی که حقیقت کاملا برعکسشه. امروز اصلا انگار تسخیر شده بودم ولی عضوی از یک جامعه به این شکل بودن و یک آدم برونگرا بودن برام خیلی قشنگ بود. عاشق این نوع افراد هستم... دوست دارم روزی واقعا تبدیل به همچین فردی بشم.
برای اولین بار خودم موهام رو کوتاه کردم!
میدونستی ادامه داره؟
مرگ سریعی داشت؛ ولی آسون نبود. درد داشت. درد کشیدم و تماشاش کردم. مطمئنم اون درد بیشتری کشید. ناتوان خودش رو به ما سپرده بود و ما... ما کشتیمش. از اون درد خلاصش کردیم چون کار دیگهای ازمون بر نمیومد. حتی صدایی ازش در نیومد. تقلاش برای زنده موندن رو دیدم. میخواست زندگی کنه... هرموجود دیگهای هم بود اینو میخواست. فکر نکنم بتونم اون لحظه رو فراموش کنم. چشمهای شفاف و دهنش باز و بسته میشدن، در تلاش برای نفس کشیدن بود و پاهاش... پاهاش ناتوان و بیجون دراز بود. فکر کنم حتی اگر هم زنده میموند،هرگز نمیتونست دوباره روی پاهاش بایسته و جنب و جوش کنه. فقط چندثانیه تحمل دیدنش رو داشتم. رو برگردوندم و گریه کردم. خیلی بیهوده... خیلی پوچ... پس بخاطر همین میگن که دو دقیقهای این اتفاق افتاد. دو دقیقه... البته که مطمئنم کمتر از دو دقیقه بود. به اندازه کافی سریع که شبیه یه خیال به نظر برسه. چند ثانیه غفلت و عمری پشیمونی در تلاش برای برگردوندن همون چندلحظه خیال تا تغییرش بدیم؛ ولی حتی خوابی هم که دیدیم رو نمیشه تغییر داد،چه برسه به واقعیت.
اینجا دوباره ذات انسان رو دیدم. گریه کردم ولی بعد خودم هم فراموشش کردم. دو دقیقه جون دادن رو با یک دقیقه گریه تلافی کردم و تموم شد. هیچوقت وجود نداشته.
خداحافظ مربا. راستش هرگز فکر نمیکردم اصلا بخوام سرت احساساتی بشم،چه برسه به گریه. متاسفم که نتونستم ازت مراقبت کنم. سرنوشت همه مرگه... میخواستم بیشتر زنده نگهت دارم؛اینکار هم کردم؛منتها هنوز هم میتونستی بیشتر ورجه وورجه کنی. درهرحال مربا، موجود معصوم و مظلوم... شاید همون اول باید میمردی و من با این دخالتم تو رو به این مرگ وا داشتم.
احساس بیعرضگی میکنم که نتونستم زنده نگهت دارم. حتی اگر یه حادثه ناگهانی برات رخ داد... باز هم این من بودم که مسئولیتت رو گردن گرفتم.
《به این امید که انسانها یاد بگیرن تو کار طبیعت دخالت نکنن و دل نبندن.》
امروز یکی بهم گفت که باید جالب باشه، خوندن نوشتههای قدیمیت. در جواب میگم که بیشتر یادآور درده؛ولی خب یجورایی بهشون افتخار میکنم.
برای خودم جالب بود که این حرف رو زدم. به صورت خیلی عادی این جمله رو گفتم و این روون بودن کلمات،من رو مجبور به فکر کرد. چرا افتخار میکنم؟ چون بخشی از گذشتهی من و تجربیاتم هستن.اینکه نشونم میدن خاطراتم جعلی نیست،منم میتونم با عمق وجودم حس کنم، یادآور احساساتی که داشتم، از موانعی که گذشتم و اینکه چه چیزهایی روی من تاثیر بد یا خوب داشته و گاهی هم... بهم یاد میدن کجای کار رو اشتباه کرده بودم؛ درمورد آدمها، احساساتم و آیندم.
درواقع وقتی اونا رو میخونم، فقط خود گذشتم رو نمیبینم؛بلکه آدمی کاملا متفاوت و جدا از خودم رو هم کنارش میبینم -مگر هنوز درگیر همون احساسات و افکار باشم-
یه جملهی جالبی تو یکیشون نوشته بودم: "آیندهی من، لطفا مثل خود گذشتم، من رو شرمسار نکن. من هم امیدوارم مثل اون تو رو شرمسار نکنم. بهت اعتماد دارم." درواقع پشتصحنهی این نوشته رو یادم اومد که میدونستم حرفام الکیه و باز قراره ناامید بشم. میدونستم نمیتونم تغییر کنم،به اون اهداف بچسبم و... ولی خب،هنوز در تلاش به القا بودم! حالا باید با خودم بگم: آهای! گذشتهی دیوونه و خوشبین من، شاید شرمگین و ناامیدم کرده باشی،ولی در عوض بهم یاد دادی که نباید توی زمان اشتباه، چیزی رو انتظار داشت. و اینکه با امیدی که ته دلت ریشه نداره،حتی نمیتونی عادت کنی هرروز صبح مسواک بزنی چه برسه به تغییرات بزرگ
از یکی نمایشنامه دوزخ اثر ژان پل سارتر رو گرفتم(درواقع با پیشنهاد خودش) و یسری تیکههاش رو دوست داشتم که تو ذهنم پررنگ کنم. (یادم باشه برای گودو هم باید بنویسم)
میدونستی ادامه داره؟با درس نخوندنم امروز به سلامت روانم کمک شایستی کردم.
تا باشد از این درس نخواندنها تو فضای خفه و پر از نورهای مصنوعی.
محتوایی شامل نارضایتیها. وقتتون رو هدر ندید
میدونستی ادامه داره؟محموله با موفقیت فرود اومد؛ ولی خلبان احساس میکنه گند زده.
بالاخره بعدچند روز که اون نیومد یا من موشک رو جا گذاشتم... بهش موشک زدم و چشماش از تعجب گشاد شد. نمیدونم واقعا ذوق کرد یا نه؛قیافش از اون دید محدودی که بهش داشتم ذوق زده به نظر میومد ولی... قبل از پرتاب موشک مکث کردم. حس کردم نیازی بهش نداره... امروز خیلی خوش بود. شاید من همه چیز رو اینطور تصور میکردم که حالش بده؟
نقابش رو خیلی محکم میپوشه که نمیدونم آیا واقعا همینقدر حالش خوبه یا تمامش تظاهره و این من رو میترسونه. نمیتونم هیچ احساسی رو درست ازش تشخیص بدم؛مگر زمانهایی که خودم چیزی رو میدونم و از کلمات تکراریش می فهمم حالش بده.
بگذریم؛حرفم این بود که بعد از تحویل محموله با رفتارم گند زدم. نمیخواستم بقیه متوجه بشن پس کلی ادا و شکلک مسخره درآوردم که هیس صداشو در نیار و... واقعا باید رعد و برق بهم زد. چرا اینطور زمانها مثل احمقها رفتار میکنم؟ بعدش تا چند دقیقه از خجالت فقط داشتم از درون آتیش میگرفتم.حتی احتمالا با کارام نتونستم منظور واقعیم رو بهش برسونم. و نارضایتی و غمِ بیشتر زمانی بود که اون آبنبات کوچولو و یادداشت کوچیک و بدخط کنارش رو با یه آبنبات ادامسی مانند خوشگل و باکلاس جبران کرد. ای آدم... واقعا نمیخوام برام جبرانش کنی. فکر بهش حالم رو بد میکنه. این حرکت رو یه شکست بزرگ تلقی میکنم.
یکی از بچههای پانسیونم حالش خوب نیست و دلم میخواد شده برای مدتی کاری کنم شاد بشه. میدونم رنجشی که دیده چیزی نیست که فقط با گذر چندروز و یا حتی چندسال بشه خوبش کرد...فقط اینکه میخوام لحظات خوشی هم بگذرونه.
یه ایدهی جالب به ذهنم رسید و اونم این بود فردا سر یکی از پارتها یه موشک سمتش بفرستم که بهش یه آبنبات چسبوندم! قبلا سر پارت با بقیه بچهها موشک بازی کردیم و بهشون یاد دادم چطور این مدل موشک که ارثی از پدربزرگم بوده رو بسازن.(بچم میره درس بخونه: ) و خب،به نظرم خیلی باحال میشه! اما دو مورد رو توش گیر کردم.
یکی طراحی موشکه که باید با بار اضافهای که بهش وصل شده بتونه سمتش بره و کج نشه... دوم اینکه چه شکلات یا آبنباتی براش بذارم؟:)) رنگ سبز دوست داره و تنها چیز سبزی که پیدا کردم ازین بسته قرص قهوههاست... یکیش رو تست کردم و طعم نعنایی داشت. قهوه نعنا!!! خیلی استثناییه و خیلیها ممکنه خوششون نیاد... و یکی هم ازین آبنباتا که روکشهاش برق میزنه داریم و رنگش قرمزه. راستش با اینکه سبز دوست داره قرمز و زرشکی خیلی بهش میاد؛منظورم روحشه. (روحش، نه روحیش). حالا میتونم ریسک کنم و سبز رو بدم بهش و یا اینکه قرمز رو بدم بهش و براش بنویسم با اینکه سبز دوست داری ولی قرمز بیشتر بهت میاد (یجوری نیست؟) فکر کنم قرمز بهتر باشه.
-کاشکی ذرهای از این خلاقیت و اهمیت رو میتونستم به یه نفر دیگه توی زندگیم بدم که واقعا هست و بوده همیشه. اگر میخونیش... راستش نمیدونم. کاشکی میفهمیدی چقدر دلم میخواد برات از این کارا انجام بدم ولی شیوهای که میتونم انجامش بدم برای تو، توشون مهارتی ندارم.امیدوارم از اینکه دوست کم پیدایی برات بودم من رو ببخشی...
روابط آدم با آدم فرق میکنه و این هم خودش دلیلی برای تفاوت بین آدمهاست. امروز احساس خوشبختی کردم بابت دوستها و روابطی که دارم.
یه سوپرایز شیرین و دوست داشتنی بود؛ اینقدر زیاد که دلم میخواست به تمام دنیا پزش رو بدم و بگم آهای مردم! ای دنیا! اینا رو میبینید؟ دوستای منن!
اون بین یاد فردی افتادم که روز تولدش کلی آدم بهش کادو دادن و مورد توجه قرارش دادن، ولی چندماه نگذشت و حالا همشون روی واقعی خودشون رو نشون دادن و... شاید نیاز به ذکر نباشه. امروز با خودم فکر کردم که من نیاز به این دوستیهای سطحیِ شما ندارم. تا وقتی دوستای خودم اینجان، چه نیاز به روابط کثیف و دروغین شماها دارم که تنها جلا و درخشش داره،نه ژرفا؟ نیازی ندارم محبوب باشم،همه تولدم رو یادشون باشه، به مناسبتهای نامعلوم کاری برام انجام بدن یا همیشه اسمم نوک زبونشون باشه، من فقط به دوستهایی مثل اونا نیاز دارم؛ افرادی که من رو میشناسن و برام احترام قائل هستن،به فکر دلم هستن و میتونم بدون نگرانی پیششون باشم. حتی اگر توفانی بینمون رخ بده،اسکلههای دوستیمون سرجاش هنوز پایدار میمونه.
واقعا دوستشون دارم... کاشکی میتونستم تمام احساساتم رو از سینه در بیارم و تقدیمشون کنم تا بفهمن واقعا چی هستن برام.
تنهایی بیرون رفتن جرئت و شجاعت میخواد.
البته تا وقتی همچین فکری داشتم که واقعا بیرون نرفته بودم.
میدونستی ادامه داره؟مربوط به چیزی درمورد خودم هست،نه زندگی
میدونستی ادامه داره؟شده همون اول از یکی خوشتون بیاد یا نیاد؟ احساس نفرت و انزجار کنید نسبت بهش؟ نه بخاطر ظاهر یا هرچی،فقط اینطور حس کنید.
از اینکه نسبت به یسری نفرت دارم بیزارم ولی خب پاش محکم میایستم. بعضیها بد ذات هستن. واقعا میگم. اگر توی بچگی ببینیشون متوجه میشی چقدر بد ذات هستن/میتونن باشن. درمورد بزرگترها؟ به زودی مشخص میشه چه کار بدی کردن و چه فرد پستی بودن... بعضی چیزها با علم تجربی قابل توضیح نیست؛البته باز میگن بخاطر الگوهاست و فرد نسبت به شنیدهها،تخیلات و... خودش میاد و پیشبینی میکنه فرد مقابلش چطور میتونه باشه -خب... در بعضی موارد واقعا صدق نمیکنه.-
دوتا بچه توی زندگیم هستن که ازشون بدم میاد و نمیخوام حتی از وجودشون باخبر باشم. هربار مادرم میگه وقتی بزرگ بشن بهتر میشن و دیگه ازشون بدت نمیاد. امروز بالاخره در جوابش گفتم که چه فکری میکنم؛ اینکه آدمهای بد ذات، بد ذات میمونن و تنها با بزرگ شدن یاد میگیرن چیزی که درونشون هست رو پنهان کنن و با بقیه خوب رفتار کنن تا همرنگ جمع بشن.و واقعا این رو دیدم. رفتارهایی رو از اون بچهها دیدم که از یک فرد سالم رخ نمیده. نه فقط یه دروغگویی ساده، نه یه شیطنت ساده... بلکه یه بدخواهی از عمق وجودشون. و بزرگترها فقط فکر میکنن اونا هنوز بچه هستن و دارن شیطونی میکنن و سروصدا. هیچکس واقعا به درون این بچه (ها) فکر نمیکنه که ببینه چطور همچین رفتاری ازش سر میزنه حتی با اینکه تربیت خانوادش یه چیز دیگه بوده،یا اینکه چطور دلش میاد همچون کاری رو با خانواده خودش انجام بده. البته خب کاری هم از دستشون برنمیاد؛ در آخر من همون آدم بدهای هستم که از بچهها نفرت داره.