میدونم که باید درس بخونم و امسال شرایطم فرق داره،ولی خب مثل هرسال ریلکس لش میکنم و میگم "هرچه شود خوش شود، هوای من در دستان آن است که همه باورها بر آن است"
واقعا دلم رو به خون میاره. افرادی هستن که سخت تلاش میکنن ولی به چیزی که میخوان نمیرسن،ولی یه نفر یک هزارم اونا تلاش میکنه(گاه نمیکنه) و به اون چیز دست میابه... و در آخر به اون افرادی که سخت تلاش کردن چی میگن؟ خوب تلاش نکردی،تلاشت کافی نبود، روشت درست نبود. خودمم باور دارم اکثرا روششون درست نیست،ولی خب بعضیها هم توی اون کار استعداد و مکانی ندارن. باید حقایق رو قبول کرد.
حالم از اینکه این حرفها رو میزنم بهم میخوره چون زمانی میگفتم "اینجا دنیای منه،تو دنیای من هرچیزی ممکنه جز یه چیز" بگذریم اون یه چیز چیه،مهم اینه اون یه چیز اینی نیست که دارم میگم. حالا دیگه اینجا دنیای من نیست و خیلی چیزها توش ناممکنه چون من و بقیه مردم توش ناتوانتر از اونی هستیم که بتونیم. چقدر پر از ناامیدی. حالم بهم خورد پس بذار مثبت بکنمش: کسایی که تلاش میکنید اما دیگران میگن کافی نیست... تلاش کنید و با چنگ و دندون بهش برسید چون شما چیزی رو دارید که بقیه ندارن و اون "تلاش"هست. باور کنید احترام و لذت رسیدن به چیزی با تلاش خیلی بیشتر از هرچیز دیگهای هست.
-راستش به خودم خندیدم. حالم از تلخ بودن بهم میخوره اما از دیدن چیزها به روش مثبت هم بیزار شدم چون دیدم خیلی جاها تاثیر نداره. از این تسلیم شدن و کنار اومدن با یسری قضایا شرمگینم و احساس حقارت میکنم. کم کم احساس میکنم دارم تبدیل به همون آدمای سخت و خشک میشم که منطقشون احمقانست
چرا وبلاگ و حساب اوتانا حذف شده؟ کسی ازش خبری داره؟ هیچ راه ارتباطی باهاش پیدا نکردم
فعلا از کد کشیدم کنار. تلاشهای ناموفق زیادی داشتم و هنوز درک نمیکنمچرا طبق کدایی که داره، عمل نمیکنه. انگار همه چیزش برعکسه. وقتی نداره کار میکنه وقتی داره کار نمیکنه. کلا نذاشتمش کنار ولی باشه برای موقع دیگهای که ساعتها میتونم بیکار بشینم با خیال راحت. میخواستم قالب نرگس بذارم. کلی هم با رنگهاش ور رفتم ولی آخر دلم نیومد از توییتر بزنم. بالاخره آدم همیشه دنبال به اصطلاح خاص بودنه. عیب چندتایی داره (از جمله خیلی ریزه.برای منی که فونت گوشیم بزرگه آزاردهندست) ولی در آخر جهنم و ضرر همینو میذارم باشه احساس میکنم جزئی از هویت وبلاگیم شده این مدلی دیگه😔 پس توانهای قالب رو تا همینجا، عدد پنج متوقف میکنیم تا چند ماه دیگه احتمالا. شاید زودتر،ولی خیلی مطمئن نیستم.
جالبه. دقیقا چند دقیقه بعد اینکه از اخرین پستم دیشب گذشت بارون گرفت و تا الان همینطور شر شر داره میباره. بیشتر دارم به این قضیهی جنگ طبیعت با جنگ ایمان میارم.اگر اینطور باشه هم شیرینه هم دردناک. زیادی احساساتی میشه پس نمیگم چرا
اینم بگمو برم تلاش برای خواب.
والا بازیچه دست یه مشت آدم کله گنده و در قدرت هستیم آخرم میخورن و میبرن مام میشینیم پای ویرونههای زندگی و روحمون. بعد میگن وا چرا نفرت داری.بمیرن خلاص شیم یه مدت. اینو باب کنیم بگیم ایرانی جونه طرف.سگ جون چیه ما ایرانی هستیم.ایرانی جون. بسه ایرانی بودن. همه چیز تو یه جاییته ایرانی. تو کی استراحت میکنی اخه ایرانی؟ کاشکی خاورمیانه رو مثل کاغذ مچاله میکردم مینداختم سطل زباله و از زندگیم دور میشد. (هرگونه عفت کلام و احترامی داشتم از بین بردنش)
دوباره همون قضیه،همون اتفاق. روحم بهش عادت کرده. میدونه که میزنن، میدونه اگر چیزی بشه کاری نمیتونیم بکنیم و اینکه نزدیک ما چیزی نیست که بزنن. میدونم صداها دوره ولی همچنان از شدتش میلرزیم. تمام تلاشمو کردم بخوابم. همه چیز رو خواستم عادی جلوه بدم ولی خب،خانواده باهام همنظر نبودن. هرلحظه بیشتر جَو میدادن و با کارشون قلبم بیشتر سنگینی میکنه. فکر میکنن شجاعم ولی فقط سعی به آروم موندن دارم تا شاید این قلب و جسمم که عادت نکرده،آروم بگیره و دچار سکته قلبی نشم(که از درد امشب،فکر کنم تا چند قدمیش بودم)
مهم نیست اطرافتون بزرگساله یا کوچکسال. لطفا جو ندید و با هر ضربه و زدنی صدایی از خودتون در نیارید. من میخواستم بخوابم اما حالا همشون بیدارن. یکی از یکی بدتر و پر سروصدا تر.
۱۰ دقیقه گذشت و تازه این درد کم کم داره فروکش میکنه.واقعا وحشتناکه تاثیری که این جنگ کوفتی رو زندگیامون قراره بذاره. اینا تموم میشن و میرن... من با این تروما و ترس چیکار باید بکنم؟ با درد توی قفسه سینم وقتی چیزی محکم بهم کوبیده میشه باید چیکار کنم؟
اصلا اینکه آتیش جلوی چشمهامونه یا دود دوباره شهر رو بعد کلی بارون برداشته برام مهم نیست - یعنی بار روانی روم نداره- فقط این جسم مسخره و سوسول مامانی هست که با هر صدا خودشو لوس میکنه و تاوان ملوسیتش رو با درد باید بدم.
باید صداش کنم تروما؟ اگر آره،پس کی و چطور این تروما رو میتونم تبدیل به روزمرگی کنم؟(باهاش میارزه و مقابله کنم)
انسان همیشه بیشتر از اونی که فکرش رو کنه تحمل میکنه... ولی من واقعا دیگه نمیخوام تحمل کنم. جدی شوخی بردار نیست این قضیه داستان خوندن من. شمردم ۱۸۹ تا زبانه برای داستانام باز داشتم. تازه یسریشم تو یه گوشی دیگست که اونور میخوندم. دو هفته گذشته و من بدون ناولای خوشگلم هستم. تنها منبع آرامش بی قید و شرط من بود این سایت ولی به لطف این قطعی نت، دارم تبدیل به یه آدم دیوونه و افسرده میشم. قبلا گفتم بازم میگم. تو هر برههی زمانی من دارم فشار باز شدن سایت باغ گل داوودی رو میخورم. هربار تونستم هم به فیلترشکن وصل بشم باز این سایت برام بالا نمیاد،نه تا وقتی که قشنگ اینترنت رو وصل کنن. اونموقع دیگه فیلترشکن چه دردم میخوره؟ من فقط سایتمو از دار دنیا میخوام. حالام که میگن ۱۴ روز بعد از اتمام جنگ. یعنی یه بازهی طولانـــــــــی!
خیلــــــــــــــــــــی طولانــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
و من بدون داستان هام:( عذاب ترک ناولام از عذاب ترک موسیقی بدتر بوده و هست. از این میترسم وقتی اینترنت بیاد که دیگه دیر باشه و حتی خوندن ناولام هم نتونه آروم و شادم کنه...
اول از همه میخوام اگر کسی آهنگایرانی خوبی میشناسه یا چیزی هست که دوست داره معرفی کنه.سبک خاصی مد نظرم نیست(ترجیحا جدیدو امروزی)
خیلی وقت بود با آهنگ ایرانی قهر بودم چون آهنگهای جدید از نظرم پوچ و تهی بودن. اکثرشون آهنگ و موسیقی دلنوازی ندارن،فقط ریتمه و مفهوم ترانشون همه تکراری. درواقع این چیزایی بود که من دیدم از این آهنگهای نو. ولی چند روز پیش لیست ایرانیهام رو گوش دادم و به یاد آوردم آهنگ ایرانی باید چطور باشه. برخلاف الان، آهنگهای قدیمی دنیایی دیگه بودن. هم ترانه، هم آوا و نوایی که دارن،صدای خوانندهها و... همینطور اونایی که فقط موسیقی هستن. مثل گریه لیلی -طوری که ملک ویولن رو به زاری میندازه- یا زخمه یا ایساربان. همشون آثار محشری هستن که روحت باهاشون همراه میشه.(دیگه به خوانندههای معروف ایرانی و چیزایی که همه شنیدن اشاره نمیکنم)
اون بین چندتا آهنگ از امروزی ها هم (شایدم نه امروزی؟) پیدا کردم. اونا خوب بودن. مثلا یه آهنگ با لهجه اشتباه نکنم همدانی به اسم "هلوجو" یا یکی از رپهای ایرانی که ازش خوشم اومد "شاید" بود بخاطر متنش. یکیشم عجایب شهر که خب اونو هم متن و هم به یاد یه نفر دیگه میپسندم. و صدالبته از پادرا! (یجورایی میتونم بگم تنها متال ایرانیای که دیدم از اون بود؟ اگر کس دیگهای میشناسید معرفی کنید).از یسری دیگه هم بگذریم چون از اسمشون مطمئن نیستم و اینترنت هم کار نمیکنه. خلاصه گوش و دلم با این آهنگها باز شد و گفتم بالاخره بین اینهمه اهنگ و خواننده، کسی باید باشه که آهنگ خوبی تحویل مردم بده و از جایی که با خوانندههای امروزی و این چیزا آشنا نیستم،اومدم اینجا میپرسم تا اولا ببینم مردم دیگه چه چیزایی از این افراد میپسندن و دوم اینکه شاید یه اثر خوب از دید خودم پیدا کنم
پ.ن: صرفا نظر خودمه. نیاید یقمو بگیرید
هرچی زودتر بخوابم دیرتر پا میشم. هرچی بیشتر بخوابم،دل کندن ازش سخت تر میشه.
کم کم این نبود اینترنت بینالمللی داره روم تاثیرات ناخوشایندی میذاره. میدونم تاب میارم،ولی نمیخوام بیشتر از این تاب بیارم.
برخلاف عنوان،قرار نیست متنی ادبی با ساختارهای قشنگ باشه
میدونستی ادامه داره؟بچههای مدرسه از دوران دبستان کاری کردن که حتی جواب صبحبخیر معلم رو دادن هم بهم احساس خودشیرینی و به عبارت عامه و زشتتر یه چیزی مال ی بده. هربار موقع چیزی نوشتن یا گفتن کلی با خودم کلنجار میرم تا از دست این افکار خلاص بشم و مثل یه آدم عادی و اهمیتده باهاشون رفتار کنم. حدود ده سال از قضیه گذشته و من هنوز توش غل و زنجیرم
یسریا هستن دلت میخواد باهاشون دوست بشی،حرف بزنی و بشناسیشون یا بهشون یه ارادت خاصی داری. بعد از یه طرف حس میکنی این قضیه دو طرفست ولی روت نمیشه بهش ایمان بیاری و باور کنی اینطوریه. شاید زیادی حساس و احساسی هستم ولی نسبت به یسری اینطوریم که دلم میخواد بفشرمشون تو آغوش بگم "ای بنی بشر،بیا بنشین و سخن گو، دلیل اینکار تو چه میتواند باشد؟"
اما خب در آخر هیچی نمیگم و تنها لایک و دنبالشون میکنم.(تازه یسری هم میترسم لایکشون کنم که بگن نه،این چون من لایکش کردم اومده لایکم کرده. پس میگم وایسا یه مدت بگذره بعد لایک کنم پستاش رو که آخرم یادم میره) زندگی وبلاگی اینجا اینطوریه ولی گاهی بعضی افراد به دلت میشینن (البته بیشتر فرضم روی این هست بخاطر اینکه پست و متنهاشون رو خوندم این حس درونم ایجاد شده چون حسابی به نوع نوشتار یا افکارشون جذب شدم که وای. همچین آدمی هم هست،چه خوب نوشته آفرین.)
فقط یه مستند و آهنگ بود... ولی طوری حس میهن پرستی و این شور رو به روحم انداخت که نمیدونم چطور کلماتی برای وصفش هست. شیرین و پر هیاهو هست، مثل امید، مثل رویا... ولی دل آزاره. من هنوز دربرابرش حس مقابله دارم. حس عجیبیه این میهن دوستی،وطن پرستی و ملیت داشتن. خیلی دلنشینه ولی نمیتونم دوستش داشته باشم. شاید اگر وضعیت کشور و مردمانمون بهتر بود میتونستم به این چیزی که درش نقشی نداشتم افتخار کنم و شاد باشم. فقط دل و روحم بیشتر فشرده و آزرده میشه که از کجا به چی رسیدیم و چطور داره نابود میشه.
بیا بگیم جهنم و بهشت وجود داره... نه اصلا بگیم انسانیت درونم جوش میزد و یا اصلا هرکاری کارما داره... آیا حاضر میشدم گناه رو به جون بخرم و تمام این آدمهای پست رو بکشم تا این کشور و ملیتی که بهش دوخته شدم،به شکوفایی و شکوهش برگرده؟ نمیدونم... چون نه یقین کاملی دارم و نه این اتفاق میفته. چطور میتونم همشون رو بکشم؟ (بدترین سناریو اینه که همهی ما درواقع یه نفر و یه روح هستیم که این دیگه واقعا زیادی وحشتناک میشه.تصور کن همچون آدمایی باشی یکبارم شده با اون عقاید و کارها...)
شانس آخر نفهمیدم وجود داره یا نه.
چطور یسری اینقدر دستشون خوبه. اگر شانس وجود نداره پس این چیه؟ جفت شیش، جفت چهار، جفت جفت جفت جفت. همش جفت میاره. یجوریه انگار براش عدد جور واجور اوردن حکم جفت اوردن مارو داره😂😭
یه بار موضوع انشامون تو متوسطه اول شانس بود. اکثریت میگفتن وجود نداره. مطمئنی نداره؟