《من کسی رو ندارم که دوستم داشته باشه》
راستش خیلی بستگی داره از چه کسی این حرف رو بشنوی. مثال ساده، مقایسه بین شنیدنش از یه نوجوون تازه به دوران رسیده یا یه آدم پیر و کهنسال. البته کلی مدلهای دیگه هم هست... و خب من یهو این دیالوگ رو از سریالی که خانوادم میدیدن شنیدم. از بین تمام حرفها، یهو این به گوشم خورد. نمیدونم چرا ولی روم تاثیر گذاشت. پیرمرد همسرش رو از دست داده بود گویا. اولش نمیدونستم قضیه چیه برای همین تو دنیای خیالاتم داستانی ساخته شد و با خودم گفتم:《 چقدر قشنگ که از خودت بگذری. تو دیگه امیدی نداری پس چرا اون چیزی که توی دستات هست رو به کسی ندی که هنوز بهش امید هست و چیزی برای از دست دادن داره؟》
دقیق نمیتونم توصیف کنم اون لحظه چی توی سرم گذشت؛ ولی این نبودن کسی ناشی از این نبود که کسی دوستش نداره یا همه بهش پشت کردن،بلکه از این بود که افراد عزیز زندگیش رو از دست داده و دیگه هیچکدوم از اون آدمها، نگاهها و لبخندها وجود ندارن.
و بعد یه دیالوگ قشنگ دیگهای گفت که راستش نشنیدم ولی بیان مجددش رو مادرم گفت که: درسته با مردن عشق زندگیش،یه تیکه از بدنش هم گم شده؛ ولی اون فرد همراه باهاشه، ترکش نکرده و در منظرست،در دنیا. و حالا میخواست به دریا بره،جایی که همسرش هميشه دلش میخواست بره، تا دریا رو بهش نشون بده.
سر همین یه تیکه دلم خواست منم برم از اول ببینمش که فهمیدم سریاله و خب... متاسفم، سریالها برام خط خوردن.
یکی از بچههای پانسیونم حالش خوب نیست و دلم میخواد شده برای مدتی کاری کنم شاد بشه. میدونم رنجشی که دیده چیزی نیست که فقط با گذر چندروز و یا حتی چندسال بشه خوبش کرد...فقط اینکه میخوام لحظات خوشی هم بگذرونه.
یه ایدهی جالب به ذهنم رسید و اونم این بود فردا سر یکی از پارتها یه موشک سمتش بفرستم که بهش یه آبنبات چسبوندم! قبلا سر پارت با بقیه بچهها موشک بازی کردیم و بهشون یاد دادم چطور این مدل موشک که ارثی از پدربزرگم بوده رو بسازن.(بچم میره درس بخونه: ) و خب،به نظرم خیلی باحال میشه! اما دو مورد رو توش گیر کردم.
یکی طراحی موشکه که باید با بار اضافهای که بهش وصل شده بتونه سمتش بره و کج نشه... دوم اینکه چه شکلات یا آبنباتی براش بذارم؟:)) رنگ سبز دوست داره و تنها چیز سبزی که پیدا کردم ازین بسته قرص قهوههاست... یکیش رو تست کردم و طعم نعنایی داشت. قهوه نعنا!!! خیلی استثناییه و خیلیها ممکنه خوششون نیاد... و یکی هم ازین آبنباتا که روکشهاش برق میزنه داریم و رنگش قرمزه. راستش با اینکه سبز دوست داره قرمز و زرشکی خیلی بهش میاد؛منظورم روحشه. (روحش، نه روحیش). حالا میتونم ریسک کنم و سبز رو بدم بهش و یا اینکه قرمز رو بدم بهش و براش بنویسم با اینکه سبز دوست داری ولی قرمز بیشتر بهت میاد (یجوری نیست؟) فکر کنم قرمز بهتر باشه.
-کاشکی ذرهای از این خلاقیت و اهمیت رو میتونستم به یه نفر دیگه توی زندگیم بدم که واقعا هست و بوده همیشه. اگر میخونیش... راستش نمیدونم. کاشکی میفهمیدی چقدر دلم میخواد برات از این کارا انجام بدم ولی شیوهای که میتونم انجامش بدم برای تو، توشون مهارتی ندارم.امیدوارم از اینکه دوست کم پیدایی برات بودم من رو ببخشی...
وقتی خودت رو با دیگران مقایسه کنی،چیزی جز یه بازنده نیستی. دست از این کارت بردار... ایرادی نداره اگر مثل اونا خوب نیستی. این افکار رو از سرت بنداز بیرون؛نمیبینی دارن دیوونم میکنن؟
روابط آدم با آدم فرق میکنه و این هم خودش دلیلی برای تفاوت بین آدمهاست. امروز احساس خوشبختی کردم بابت دوستها و روابطی که دارم.
یه سوپرایز شیرین و دوست داشتنی بود؛ اینقدر زیاد که دلم میخواست به تمام دنیا پزش رو بدم و بگم آهای مردم! ای دنیا! اینا رو میبینید؟ دوستای منن!
اون بین یاد فردی افتادم که روز تولدش کلی آدم بهش کادو دادن و مورد توجه قرارش دادن، ولی چندماه نگذشت و حالا همشون روی واقعی خودشون رو نشون دادن و... شاید نیاز به ذکر نباشه. امروز با خودم فکر کردم که من نیاز به این دوستیهای سطحیِ شما ندارم. تا وقتی دوستای خودم اینجان، چه نیاز به روابط کثیف و دروغین شماها دارم که تنها جلا و درخشش داره،نه ژرفا؟ نیازی ندارم محبوب باشم،همه تولدم رو یادشون باشه، به مناسبتهای نامعلوم کاری برام انجام بدن یا همیشه اسمم نوک زبونشون باشه، من فقط به دوستهایی مثل اونا نیاز دارم؛ افرادی که من رو میشناسن و برام احترام قائل هستن،به فکر دلم هستن و میتونم بدون نگرانی پیششون باشم. حتی اگر توفانی بینمون رخ بده،اسکلههای دوستیمون سرجاش هنوز پایدار میمونه.
واقعا دوستشون دارم... کاشکی میتونستم تمام احساساتم رو از سینه در بیارم و تقدیمشون کنم تا بفهمن واقعا چی هستن برام.